دلمو دزدید

۱۳۹۹/۰۴/۱۷، 15:15

یکی بگه ک آهنگ دلمو دزدید هنوز کامل پخش نشده و

ب همین دلیل من متوجه نشدم 

 وگرنه ی بلایی سر خودم میارم 

بگییییییییید پخش نششششششششششششده 

بگییییییییییییییییییییییید 😭😭😭😭☠☠☠☠☠☠☠☠☠

نویسنده: мєℓιηα

پارت ۶۸

۱۳۹۹/۰۴/۱۶، 18:0

امیر :
بعد از اینکه وارد شدیم و سلام و احوال پرسی تموم شد
ملینا رو راهنمایی کردم تا لباساشو دربیاره و عوض کنه
خودمم کتمو درآوردم و با اون تیشرت جذب رفتم بیرون
بعد از چند دقیقه ملینا هم اومد  اون شلوار لعنتی ی زیبایی خاصی ب پاهاش میداد   کشیده و صاف  خوش اندام و زیبا
مامانم دو تا پیش دستی روی مبل دو نفره گذاشته بود
مامان* بچه ها شما بشینید اینجا
ملینا & خیلی ممنون لطف کردید  ما اصلا نمیخواستیم شما تو زحمت بیافتید معذرت میخوام
*خواهش میکنم این چ حرفیه عزیزه دلم 

علی رو ب روی ما نشسته بود و با لبخند شیطنت آمیز زل زده بود ب ما و بعضی وقتا هم ی چشمک ب من میزد
بابا# خب ی خورده تعریف کنید   از آشناییتون بالاخره ما هم کنجکاویم😂
ی لبخند مصنوعی زدم و گفتم
@عزیزم میخوای ت تعریف کنی؟!
#با هم تعریف کنید
&چشم     خب راستش من و رهام هم دانشگاهی بودیم و بعد از اینکه امیر وارد گروه ماکان شد ی جشن گرفتن و رهامم ب عنوان دوستاش من و یکی دو تا از دوستای دیگه مونم دعوت کرد
اونجا با امیر آشنا شدم
ک البته با دعوا هم شروع شد 
بعد از جشن توی آسانسور گیر کردیم و ب بیمارستان کشیده شد
بعد از اون چون من پیانو میزنم ب عنوان پیانیست و یکی دیگه از دوستام ب عنوان گیتاریست وارد گروه ماکان شدیم
روز اول ک لج و لج بازیه خیلی شدیدی بود

من شروع کردم ب تعریف
@ روز اول ملینا خواست غذای شور ب خوردم بده ک  دادمش ب خودش و از شوریه غذا ب شدت لذت برد   بعدشم برای تلافی وقتی داشتم دسشویی میشستم با شلنگ آب خیسش کردم
بعد از اون بود ک خواست برای ادامه تحصیلش بره کانادا و برای ۲ ۳ سال برنگرده   اما شب تولد من ک توی تالار جشن گرفته بودم اومد و سالنو ب آتیش کشید   دیگه بقیه شم بیخیال 😂

# خو قسمت اصلیه ماجرا رو نگفتی   چجوری اعتراف کردی کلک
@ پدره من😂  باش میگم   توی عروسی آنیتا یکی از دوستای ملینا  وقتی میخواست گل رو پرت کنه   اومد و گلو ب ملینا داد
توی همون لحظه منم پشت ملینا زانو زدم و حلقه رو گرفتم جلوش
وقتی برگشت  دیگه نمیدونم حسش چی بود

& خب صد در صد قلبم وایساده بود   اشکم یهو فوران کرد  بالاخره هرکی وقتی کسی ک عاشقشه ی همچین کاری بکنه  تمام دنیا ماله اون میشه   انگار با داشتن اون ی نفر همه دنیا توی دستای توعه  ولی خب امان از وقتی ک از دستش بدی   

@اما خب خداروشکر ما هنوز با همیم
دست ملینا رو گرفتم و لبخند زدم بهش
.
.
.
.
مامانم داشت میزه شامو میچید و ملینا هم کمکش میکرد
بابام جلوی تلوزیون نشسته بود

#برو یکم هواشو داشته باش  یعنی چی بیچاره داره کار میکنه تو مث ماست نشستی جلو من   برو
@😐خیلی ممنون   الان میرم
رفتم توی آشپزخونه  
ملینا داشت از توی یخچال سالادو برمیداشت
رفتم پشتشو دستمو از دو طرفش بردم توی یخچال  
کاملا محاصره شده بود
@بزار کمکت کنم  
&ممنون میتونم خودم میتونم انجامش بدم
یهو دیدم زیر نظر مامان و بابامم 
ی خورده بلند تر جوری ک همه بشنون گفتم
@عزیزم بده من  تو خسته شدی دیگه
سالادو برداشتم و گزاشتم روی میز
ملینا هم ژله هارو آورد
همه اومدن دور میز
& ی عکس بگیریم؟!
#چرا ک ن
ملینا گوشیشو آورد تا سلفی بگیره
جلوی من وایساد منم دستمو انداختم دور گردنش
@علی میشه ی عکس از ما چهارتا بگیری؟!
^باش
دستمو دور کمر ملینا انداختم و ب خودم چسبوندم
ملینا هم آرنجشو گزاشت روی شونه ام

انگار ی سنگ ۱۰ تنی رو از روی سینه ام برداشته بودن
.
.
.
.
بعد از شام کمک کردیم و ظرفارو بردیم توی آشپزخونه
ملینا و مامانم س ساعت سر شستن ظرفا بحث میکردن
مامان * اصلا نمیشه دفعه ی اول اومدی اجازه نمیدم  اصلااا
& خواهش میکنم بزارید راحت باشم   منم یکم دلم درد گرفته تحرک داشته باشم بهتره  خواهش میکنم
بعد از ی عالمه حرف  ملینا برنده شد
*ولی ب ی شرط    امیرم باید کمکت کنه
زل زدم ب مامانم
* برو پسرم برو
از ی طرف خوشحال بودم و از ی طرف ناراحت
ملینا میشست و من آب میکشیدم
@ هی میگم ی ظرفشویی بخر میگه خوب تمیز نمیکنه   کم آوردیم دیگه
& 😂
ظرفا تموم شد  مامانمم داشت آشپزخونه رو مرتب میکرد
از آشپزخونه رفتیم بیرون
روی مبل نشستیم
*فرهاد جان میشه آشغالارو ببری پایین
#باش الان میام
حالا من و ملینا بودیم و علی  مامان توی آشپزخونه بود
علی ^ خب  دیگه چخبر
&سلامتی   ت چخبر ؟!   درس و مدرسه خوب پیش میره ؟!
^ای بد نیستم    عه آها راستی ملینا پارتی خوش گذشت ؟! لایو فربدو دیدم
& آها  اره خوب بود   خوش گذشت  
@ خب   ما دیگه بریم   پاشو عزیزم
&آخه بابات هنوز نیومده
@میاد   تا حاضر بشیم میاد
ساعت حدود ۱۱ بود
رفتم توی اتاق و لباس پوشیدم
ملینا هم مانتو و شالشو پوشید
بابام اومد بالا
داشتیم میرفتیم 
مامان و بابام و علی اومدم بدرقه
من رفتم پایین تا ماشینو روشن کنم
و از پارکینگ ببرم بیرون تا ملینا بیاد
ملینا :
داشتم خداحافظی میکردم و
تشکر و .........
امیر برگشت بالا
امیر * ماشین بنزین نداره   همه از مخزن رفته
باباش #  یعنی چی ؟!    سوراخه!؟
*حتما دیگه   پس چرا بنزینا رفته
مامانش @ خداروشکر توی راه نبودید ممکن بود ی اتفاقی بیافته
#خب حالا اشکال نداره بیاید داخل
من & خب امیر میشه برای من ی آژانسی اسنپی چیزی بگیری  
#یعنی چی این موقع شب   اصلا نمیشه بری  بیا داخل دخترم
با هزار زور و بحث مجبورم کردن شب بمونم
دوباره لباسامونو عوض کردیم
ساعت ۱۲ و نیم بود ک آماده ی خواب شدیم
@عزیزه دلم تو و امیر توی اتاقه امیر بخوابید   اونجا گرم تره فک کنم راحت ترم باشی
# آره اونجا بهتره   اما اگه امیر شیطونی نکنه
*بابااااا 😐
#باش دیگه برید استراحت کنید  خیلی خسته اید
&ممنونم واقعا    خیلی بهتون زحمت دادیم    شبتون بخیر
#شب بخیر دخترم
@شب بخیر عزیزم
با امیر رفتم توی اتاقش
روی تختش دراز کشید
*هر جا دوس داشتی میتونی بخوابی
روی زمین ی قالیچه ی کوچیک بود  هر چی فک کردم  نمیتونستم اونجا بخوابم
روی تخت نشستم و زانو هامو بغل کردم
خیلی جدی گفتم
&من نمیخوابم
بلند شد نشست
*چرا دقیقا ؟!
& چون نمیخوام
*آها
دراز کشید و دستمو محکم کشید
پرت شدم 
ی طرف دیوار بود و ی طرف امیر 
راه فراری نداشتم
دستمو محکم گرفته بود
محکم بغلم کرد
ورجه وورجه میکردم تا از دستش خلاص شم اما نمیتونستم
& ولم کن    انقد بلند داد میزنم مامان بابات بیان اینجا   وللللم کن دستم ددددرد گرفت
صورتشو اونقدر بهم نزدیک کرده بود ک هرم نفس هاش تمام تنم رو ب لرزه درآورده بود
*فک نکن دیگه ولت میکنم    عمرا   ی بار ولت کردم نشد دیگه تا جون دارم ولت نمیکنم
آروم لباشو روی لبام گزاشت
قدرتی برای دفعش نداشتم
فقط چشمامو بستم و همراهیش کردم
.
.
.
.
 اینم پارت ۶۸ 😁 

امیدوارم خوشتون بیاد 

ملینا عاشقتونه 

اگه از رمان ساعت عاشقی خوشتون میاد ب دوستاتون معرفی کنید تا بازدید و کامنت و طرفدارای رمان هم بیشتر بشه ممنوووووووون❤🖤❤🖤❤🖤❤🖤❤

نویسنده: мєℓιηα

پارت بعد ؟!!!؟؟

۱۳۹۹/۰۴/۰۴، 19:21

یعنی انقد زود پارت بعدو بزااااریم 🤔🤔😂

بچه ها بعد از ی مدت ک نبودم مخاطبای وب خیلی کم شدن

اگه واقعا ب نظرتون رمان ساعت عاشقی قشنگه و یا وبلاگو دوست دارید

خواهشا و لطفا اگه تونستید معرفی کنید ب دوستاتون یا ب وبلاگ های دیگه

صد در صد اگه وبلاگ بزرگ تری داشته باشیم   از همه نظر بهتره 

عااااشقتونم مرسی ک هستید 

❤💜💜🖤💟🖤💝🖤💝🖤💟💞💟💞💜💜❣💜❣💟💙💟💘💝💝💝💘💟🖤💜🖤❤💞❤❣💜💟💞💝🖤💝💘💟💘💜💙❤💙❤💘💜💘💟💟🖤💝🖤💟🖤💜❣💜❣❤❣❤💞💜💟🖤💟💘💝💘💟💙💜💙❤💙💟💘💟🖤💝🖤💝💞💟💜❣💜❣💜💞💟🖤💟🖤💝💝💘💝💘💟💙💜💙💜💙❤💙😘😍

نویسنده: мєℓιηα

پارت ۶۷

۱۳۹۹/۰۴/۰۲، 23:14

ملینا :
بعد از پارتی
همه برگشتن تهران
ما از شدت خستگی حتی نمیتونستیم چشمامونو باز کنیم
ب سختی خودمونو ب تخت و کاناپه رسوندیم و شبو صب کردیم
ساعت ۱۱:۳۰ /
از خواب پریدم مثل همیشه خوابای بی سر و ته و مسخره
بچه هارو بیدار کردم
یکم ک از خماری صبحگاهی بیرون اومدم
ی سری ب گوشیم زدم
روشن کردم و پیام بود ک رگباری میومد
تماسای بی پاسخ
پیامای واتسآپ
اس ام اس
و هر روش دیگه
امیر ، دنیا، رهام ، آنیتا ، نیلیا، نیکا ، سعید ، مامان ، آرین و ...
توی ی روزی ک گوشیه من خاموش بود   دوست اول دبستانمم زنگ زده بود 😐
داشتم پیامارو چک میکردم ک دوباره گوشیم زنگ خورد
امیر بود
منتظر موندم فکر کردم
باید جواب بدم؟!
نمیشه جواب بدم
اما نگران میشه
نکنه چیز مهمیه
نکنه چیزی شده
باید جواب بدم
انگشتمو آروم روی صفحه حرکت دادم و
امیر & الو  الووو
من * بله
&معلوم هست کجایی   نمیفهمی این همه آدم دنبالتن بدون حرف میزاری میری گوشیه خاموش  بدون نشونی  نمیفهمی چقد نگران میشن آدمایی ک اینجان  از پریشب تا حالا از کسی نبوده ک سراغتو نگرفته باشیم
*باش  حالا ک چی   من ۲۳ سالمه حق دارم هرجایی ک میخوام برم
بدون اینکه از کسی اجازه بگیرم یا سوال کنم
من میتونم برای خودم برنامه ریزی کنم و میدونم چی خوبه و چی بد

& ملینا ب اندازه ی کافی عصبی و داغون هستم کاری نکن بیشتر از این ناراحتت کنم    دارم میگم مامانت داشت سکته میکرد   هر جا بود و نبود زنگ زدیم   مگه ت بی کس و کاری ک بدون اطلاع دادن بزاری بری میبینی چند نفر چشم ب گوشی بودن تا ی زنگ بزنی    

*خب چیکار داشتی فقط برای این زنگ زده بودی ؟!
&ن برای این زنگ زدم ک مامان و بابام دعوتت کردن اینجا   از هیچی خبر ندارن   اگه تونستی بیا وگرنه خودم ی خاکی میریزم تو سرم
*باش خبر میدم  فعلا
&باش
قط کرد
.
.
.
.
امیر :
بلند شدم و نفس راحتی کشیدم
بالاخره میدونستم حال ملینا خوبه و خیالم راحت بود
استرس گرفتم
نمیدونم چرا
شاید برای دوباره مواجه شدن با ملینا بود اما ترس و استرس برای چی؟!
در کمدمو باز کردم و ی نگاه ب لباسام انداختم
دلم میخواست بهتر از همییییشه باشم
یه کت لی برداشتم با ی تیشرت سفید
یه شلوار مشکی زاپ دار هم برداشتم و انداختم رو تخت
رفتم جلوی آینه
گفتم* ملینا ببین چیکار میکنم حالا باااااااانوووک
ی نیشخند زدم و رفتم سمت حموم
.
.
.
ملینا :
وسایلامو جمع کردم
پرناز @ کجا داری میری اوسکول ؟!
من* دارم برمیگردم تهران  ی کاری دارم  اگه شد دوباره برمیگردم
@این کارتون از ما مهم تره خانوم خانوما😒
*ن ولی نمیشه نرف بد میشه
@اوووو بیا برو نکبت
لباس پوشیدمو و ساکمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون
ستاره - عه کجا میری  قرار بود بیشتر خوش بگذرونیم
ارمغان ^ بشین سر جات لوسه نُنُر  هنوز دو روزم نشده بعد از ۳ سال همو دیدیم
*آرامش خودتونو حفظ کنید    من ی کار خیلی مهم دارم میرم اگه شد بر میگردم   مهم این بود ک ببینمتون عشقای من

دونه دونه بوسشون کردم و قربون صدقشون رفتم
.
.
.
ساکمو گزاشتم توی ماشین و راه افتادم
دنیا :
با ی لبخند رضایت آمیز با بچه ها لب ساحل قدم میزدم
هیشکی از هیچی خبر نداشت ب جز من و پدر و مادر امیر
رهام # هنوز قرار نیست بگی چیشده ؟!

من دستمو گزاشتم رو شونش و رو پنجه ی پام وایسادم و لپشو محکم بوسیدم و گفتم
&میفهمی کلاغه من
#😂از دسته تو
برام پیام اومد
بابای امیر بود
* هماهنگ کردم
&خب پس لطفا خبرای بعدی رو بهم بدید خیلی هیجان زده ام
  توی ساحل میدوییدمو عربده میزدم
&بیاااااید دیگه تنبلا   ببینید چقد همه چی خوبه   هوا،  آسمون، دریا ، زمین و همچنین مننننننن😂

امیر :
دوش گرفتم و اومدم بیرون
رفتم توی اتاقم و از سر تا پا بادی اسپلشمو رو خودم خالی کردم
موهامو سشوار کردمو و تلاش کردم نهایت دلبرونه باشه 😂

تیشرتم ک تقریبا جذب بود و باعث میشد عضلاتم بیشتر نمایان بشه رو پوشیدم
شلوارمم پوشیدم
گردنبند و دستبندمم دستم کردم
و حالا نوبت کتم بود
 عطر زدم و رفتم بیرون
کفشامو از جا کفشی درآوردم و پوشیدم
توی آینه ی آسانسور ی نگاهی ب خودم کردم و با لبخند از آسانسور خارج شدم
.
.
.
ملینا :
نزدیک خونه بودم
وارد کوچه شدم و دیدم امیر دم در وایساده
تا دیدمش مغزم سوت کشید
انگار این کالبد ماله من نبود

ب خودم اومدم
ماشینو پارک کردم
و ساکمو از صندلی عقب برداشتم
رفتم دم در
امیر & سلام علیکم خانوم
من * سلام علیکم و رحمته الله و برکاته
درو باز کردم 
*اگه خواستی میتونی بیای تو
درو روی هم گزاشتم و رفتم توو
پشت سرم اومد
رفتم توی اتاقم و ساکمو پرت کردم روی تختم
رفتم حموم ی دوش گرفتم و سریع برگشتم
جلوی آینه نشسته بودم
خوش بو ترین لوسیون بدنمو زدم
ی آرایش لایت و شیک و ی رژ نسکافه ای
ی تیشرت سفید ک تقریبا ساده بود و ی شلوار لی تنگ یخی
مانتو مشکی بلند و جلو باز و ی شال مشکی طرح دار
موهامو بالا بستم طوری ک امیر دوست داشت و بیشتر بهم میومد
عینکمو گزاشتم بالای سرم
کیف و کفش ستمو برداشتم و رفتم پایین
بدون اینکه به امیر نگاه کنم گفتم
* میتونیم بریم من حاضرم
سنگینیه نگاهشو روی خودم حس میکردم
کفشمو پوشیدم و رفتم بیرون
.
.
.
در ماشینشو برام باز کرد
ولی هیچی نگفت
*میتونم با ماشین خودم بیام
درو بست و خودشم نشست
حرفی نمیزد
راه افتادیم .........


امیر :
توی اتوبان با سرعت عادی میرفتم
آهنگ i lost you از هاوانا رو پلی کردم

توی فکر بودم  توی رویا   توی خیال
ملینا ماله من بود و ی عشق بزرگ بینمون
دستامو گرفته بود
دستای سرده من و اون دوباره گرم بود
دوباره آغوش من ب روش باز بود
و لبای من بی قرار داغیه لباش بود
.
.
.
.
ب خودم اومدم
نزدیک خونه بودیم 
آروم حرکت میکردم
انگار عطر و بوی تنش بینیمو نوازش میکرد
نمیخواستم ازش دور شم
بالاخره زمان جدایی رسید
پارک کردم
پیاده شدم و ملینا هم پیاده شد
با حالتی ک هوش ا‌ز سرم میبرد   جلوم راه میرفت
برگشت سمتم  زل زد توی چشمام
اون واقعا قوی بود     چجوری میتونست انقد راحت توی چشمای من نگاه کنه و همه ی اتفاقا رو نادیده بگیره و مثل کوه جلوی من وایسه     حتی من هم نمیتونستم ....

ملینا :
زل زده بودم توی چشماش
نمیدونم چرا داشتم خودمو عذاب میدادم
انگار تمام بدنم از داخل یخ زده بود
قلبم نمیتپید
مغزم فرمان نمیداد
پاهام حرکت نمیکرد
لبام از هم جدا نمیشدن
تمام حرفامو با نگاه بهش گفتم
شاید فهمیده باشه
شایدم ن
هیچی مهم نبود  
با اون حال میتونستم تا ابد توی چشماش نگاه کنم
همون چشمایی ک منو عاشق خودشون کرد
امیر نزدیک شد و منم چشممو ازش برداشتم و
ب حالت عادی برگشتم
زنگ زد
در باز شد
رفتیم داخل و منتظر آسانسور بودیم
در آسانسور باز شد
اونقدر بزرگ نبود ک بخوایم از هم فاصله بگیریم
امیر رفت توو و منم پشت سرش رفتم
احساس میکردم عطرش حتی توی رگ هامم جاریه
احساسش میکردم
توی وجودم احساسش میکردم
توی اعماق وجودم میتونم پیداش کنم
در آسانسور باز شد و وارد راه رو شدیم
مامان و باباش دم در وایساده بودن و ازمون استقبال کردن
.
.
.
.
.
دختتتتترای مهربون و زیبا فرشته های خوشگلم  روووووزتون مبارک 

اینم از کادوی من ب شما😅😂

 

ببینید زود گزاشتم 

پارت ۶۸ هم کامل آمادس اما خب تا کامنت نباشه نمیزارم☹

کامنت بزارید خیلی خیلی خیلی زیاد 

هزارتا هزارتا بزارید       درباره ی ادامه ی رمان بگید

مخاطبا خیلی کم شدن😢😭

کاممممممنت بزااااااارید خوااااااهش میکنممممممممم

 

 

 

نویسنده: мєℓιηα

آهنگ جدید

۱۳۹۹/۰۴/۰۱، 15:26

ببخشید دیر شد ولییییییییی

بااااااااتوووووووووو منتشر شدههههه

خیلی قشنگه واقعا 

چشم انتظارش بودم ب معنای واقعی 

ولی تا دیدمش قلبم وایساد 

خیلی قشنگه   مممنووووووووون از ماکان و همه ی ماکاااانیا

❤💜💜💘🧡💜💛💙💖💕💓💖💗🖤💝💚🧡💜❤🧡💜💘💜💛💚💗💗💞🖤💝💛💗💖💙🧡💜❤💘💙❤🖤💜💝💞💟❣❣💟💝💝🖤❣🖤🧡💝💗💟💜💛💟💛❤💛🧡💚💓💛💓💖💗💛💘💖💗🧡💘💗💖💝🧡💝🖤🧡💝💞❣💞🖤💟❤💗🧡💙💙💟💜🧡💗💚💓💛💖💝💕❣🖤💟💖💗💝🖤

نویسنده: мєℓιηα

ابزار وبمستر

© رمان