پارت 89
پارت 89
ملینا :
بعد از ماه ها درگیری کاری
شب قرار بود چهارتایی یکم خوش بگذرونیم
دنیا و رهام شب میومدن خونه ی ما
من باز افتاده بودم رو دور آزمایشگاه رفتن و
آزمایش بازی...
از آزمایشگاه زنگ زدن و
گفتن ساعت 2 میتونم جوابو بگیرم
مث همیشه ذوق داشتم
آماده جلو در وایساده بودم و داد میزدم
* امیییییر بیااا دیگه اگه نمیای خودم میررررم
امیر اومد پایین و
با عصبانیت سرم داد کشید
&ملیییناااا بسههههه بسهههه نمیییشه میفهمییی؟ نمییییشهههه هر روز و هررر هفته نرو اون آزمااایشگاههه خرااااب شدهههه
بغض کردمو
از خونه رفتم بیرون
بعد از چند ثانیه دیدم
پشت سرم اومد
بدون حرف سوار ماشین شدیم
از پنجره بیرونو نگاه میگردم
بچه ها
مادر و پدرایی ک دست بچه هاشونو گرفته بودن
تو ترافیک
یکی از بچه ها رو صندلی عقب نشسته بود و
از پنجره نگام کرد
براش دست تکون دادم و
اونم با لبخند جوابمو داد
امیر دستشو روی دستم گزاشت
برگشتم و نگاش کردم
بهم لبخند زد
دستمو. گرفتم و بوسید
دستمو روی صورتش گزاشتم و آروم نوازش کردم
سکوت قشنگی بود
انگار فضا رنگ گرفته بود
&رسیدیم من باید برم استادیو برمیگردی خودت؟
* اره اره بر میگردم
& مواظب خودت باش
* ت هم همینطور خدافظ
& خدافظ
از ماشین پیاده شدم و
ب تابلوی آزمایشگاه خیره شدم
نفسمو حبس کردم و
رفتم داخل
دختر پشت باجه باهاش آشنا بود
دستشو تکون داد و منم
یکم سریع رفتم سمتش
*سلام خوبی؟
دختره # سلام ممنون جواب آزمایشتو الان میارم
رفت و بین چند تا برگه
پاکت منو آورد
رهام :
توی راه بودم و داشتم میرفتم استادیو
گوشیم زنگ خورد
تعجب کردم
جواب دادم
من *الو سلام
ملینا & سلام خوبی؟
*ممنون خیر باشه چیشده؟
& باید ببینمت
* خب شب میبینیم همو چیشده؟
& ن شب ن الان همین الان باید ببینمت شبو کنسل کن
*الان بیا کافه ای ک میگم
& الان ک نمیشه دارم میرم استادیو
* بگو ماشینم خراب شد نمیدووونم باید بیای
& باش باش میام منتظرم باش
استرس گرفته بودم
میترسیدم اتفاق بدی افتاده باشه
.
.
.
وارد کافه شدم
دیدم ملینا ی گوشه نشسته و
ب ی برگه خیره اس
رفتم سمتش
* سلام
بلند شد
بغضش شکست و
بغلم کرد
ترسم هزار برابر شد
محکم بغلم کرده بود
منم بغلش کردم
* ملینا ملینا چیه ؟میخوای بگی چیشده؟ داری منو میترسونی
ازم جدا شد
اشکاشو پاک کرد و
برگه رو داد دستم و دستشو گزاشت روی ی قسمت
چشمام گرد شد
دهنم باز مونده بود
* جدی میگی؟ ملینا جدیییی میگیییی؟ این وااااقعیه؟؟
ی نگا ب اون میکردم
ی نگا ب برگه
محکم بغلش کردم
* وااااای مباااارک باااااشه ایییی خدااااا امیر الان از خوشحالی سکته میکنه
& برا همین گفتم بیای
نشستیم و شروع کردیم ب صحبت
& خب من گفتم بیای ک هم ب یکی گفته باشم هم ی همفکر داشته باشم میخواستم امیر و دنیا و بچه ها و خانواده هارو سوپرایز کنم اما نمیدونستم چیکار کنم و تنهایی سخت بود
* اوکیییییش مییییکنیییییم قرررربوووونتوننن ببببششششم
& چقد جوگیر شدی 😂
*مگههه مییییییشه الان جوگیر و خوشحال نبووووود
دستاشو گرفتم و از خوشحالی فشار دادم
* بچه ی امیییییرهههه هااااااا
& 😂😂باش باش
*تا شب میتونیم هماهنگشون کنیم؟
& اره فک کنم
* پس بیا بزنیم تو کارش 😂
&باش بزن بریم 😂
امیر :
رهام زنگ زد و گف
ماشینش خراب شده و
نمیتونه بیاد استادیو
یاشار داشت حرص میخورد
منم نشستم رو مبل و گوشیمو برداشتم
زنگ زدم ب ملینا
من * الو سلام عزیزم رسیدی خونه؟
ملینا & ن هنوز توو راهم اوک رهام نتونست امروز بیاد بر میگردم خونه
* من فک کردم نیستی گفتم یکی بیاد خونه رو برا شب تمیز کنه
& خب باش میرم پیش دوستام
* باش برو ولی شیطونی نکنیا 😂
& قول نمیدم ولی باش 😂
* بی تربیت بروو دیگه دارم میرسم 😂 خدااافظ
&خدافظ
گوشیو قط کردم
این بارم مث هر سری
پوچ
خبری از هیچی نبود
نفس عمیق کشیدم و
رفتم کمک یاشار و امیر میلاد و
تنهایی چند تا از کارارو جمع کردیم
ساعت حدود 8 بود
دم خونه بودم
زنگ زدم ب ملینا
* سلام نیومدن؟
& ن هنوز کجایی؟
*من دم درم میخواستم ببینم چیزی نمیخوای بخرم بیارم؟
&ن همه چی گرفتم
* باش پس درو باز کن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.