🖤💔

۱۳۹۸/۱۱/۲۴، 18:15

 

 

 

نویسنده: мєℓιηα

ادیت

۱۳۹۸/۱۱/۲۴، 11:27

 

 

 

 

اینم از ادیتای خوشگل بچه ها 😍😍😍😍❤❤❤❤❤

مهیا جونم دستت درد نکنا خوشگلم ❤❤❤❤❤❤❤

نویسنده: мєℓιηα

پارت ۵۷

۱۳۹۸/۱۱/۲۰، 14:31

ملینا :

ساعت ۳۰ : ۱۲ که همه ی وسایل و جمع کردیم و

خودمونم حاضر شدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم

رهام داشت توی ویلا رو چک میکرد چیزی جا نمونده باشه

امیر # بدووووو بیا شرلوک هولمز دیر شدهههه

رهام @ شمسی خانوم انقد حرف نزن بزار ببینم چیزی نمونده

من با ناز و عشوه ^ امیییییییییر

#جوووونه دلم

^میشه من رانندگی کنم ؟! ترو خدا

خیلی خشک و بی رحم #ن

^خوااااهش

#نوچ

^جون من

#عههههه دفعه آخرت باشه جونتو قسم می خوریا

^باشه حالا میزاری یا ن؟!

#پوووووف باش

دنیا* خب اگه قراره ملینا رانندگی کنه دو ماشین شیم یکی پسرا یکی دخترا

^آره خیلی خوووووبه

#چی چیو خوبه من باید پیش ملینا باشم

@اهههه پاشو بیا اینور نکبته کله هویج

امیر از ماشین پیاده شد و رفت توی اون ماشین

منم دوییدمو نشستم پشت فرمون

دو ماشین :

۱. من ، دنیا ، نیلیا ، نیکا ، مارال

۲. امیر ، رهام ، پرهام ، سعید

استارت زدیم و راه افتادیم سمت جاده

.

.

.

افتادیم توی بزرگراه و داشتیم با سرعت ۲۲۰ تا میرفتیم

شیشه ها پایین و ریمیکس آی دیوونه از فریان زیاده زیاد

بچه ها همخوانی میکردن

من و امیر پشت فرمون بودیم و داشتیم با هم مسابقه میدادیم

من گاز میدادم

امیر گاز میداد

من سبقت میگرفتم اون سبقت میگرفت

دیگه دیدم از رو نمیره

پامو با تمام وجود روی پدال گاز فشار دادم

جوری که ماشین از زمین بلند شد و

بیشتر از هر چیزی ک فکر کنی میرفتیم

بچه ها ترسیدن و ساکت شده بودن

مطمئنم داشتن اشهدشونو میخوندن 😂

تا جایی به این سرعت و وضعیت ادامه دادم که

مطمئن شدم دیگه قرار نیست بهمون برسن

سرعت و کم کردم و زدم بغل

بچه ها با رنگ و روهای سفید ک شباهت زیادی

به سنگ توالت داشت

از ماشین پیاده شدن

نیلیا دویید و ازمون دور شد

بعد از چند ثانیه فهمیدیم داره بالا میاره 😂😂

ما ب جای اینکه بریم کمکش وسط جاده پهن زمین شده بودیم

بعد از ۸ _ ۹ دقیقه پسرا بهمون رسیدن و

پشت ماشین ما زدن بغل

پرهام که دید نیلیا روی صندلی عقب دراز کشیده و

ما داریم بادش میزنیم خوراکی میچپونیم تو حلقش

با عربده دویید سمتمون

هممونو هول داد و نیلیا رو بغل کرد

اومدیم کنار

با غرور و تکبر به امیر و پسرا نگاه میکردیم

امیر#🤨 واسه من این کارارو میکنی !؟ نشونت بدم ؟! تلافی کنم نیم وجبی

من & نیم وجبی خودتی بی ادب

اومد سمتم

امیر:

برعکس بغلش کردم و

دوییدم سمت ماشین

خوابیده گزاشتمش روی صندلی عقب و

دوتا دستامو گزاشتم بغل سرش و بقیه ی بدنم چسبیده بود بهش

ملینا & خب حالا ک چی؟! مهم اینه ک ما بردیم 😁😝

سرمو بردم جلو و لبامو گزاشتم رو لباش

.

.

دنیا :

داشتم دنبال ملینا میگشتم

رفتم سمت امیر که سرش توی ماشین بود

فک کردم داره دنبال چیزی میگرده

رفتم نزدیک ک با صحنه ی

جذاب و مستهجنی (😂) رو ب رو شدم

خیلی ریلکس برگشتم و یکم از بچه ها دور شدم

داشتم قدم میزدم و به زندگیم فکر میکردم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خب اینم از پارت ۵۷ بعد از ماه هااااااا 😁

چخبر چطورید

هنوز ب من سر میزنید ؟!

هنوز منو یادتون میاد ؟!

هنوز خانوادمون باقیه ؟!

ببخشید اگه خیلی وقت بود فعالیت نداشتم

راستش اصلا حالم خوب نبود و الانم زیاد خوب نیستم

حالا زیاد مهم نیست

شما چطورید ؟! مدرسه هاتون خوبه!؟ حاله دلتون خوبه!؟

از امیر و رهام خبرایی رو که دارید بدید

و البته درباره ی پارت ۵۷ و پیشبینی کنید ک پارت بعدی قراره چ اتفاقایی بیافته

و در نهایت بگم ک دوباره برگشتم تا مثل همیشه با هم ، دست تو دست هم به رمانمون ادامه بدیم و پشت هم باشیم و به هم کمک کنیم توی این مدت به این فکر میکردم ک بچه های وبمون

همه با هم آشنا شن و دوست شن تا با هم راحت تر باشیم

حداقل میتونیم از اینجا شروع کنیم ک همه ی ماکانیا با هم دوست باشن 😊😍🖤🖤🖤🖤

ملینا هر جا باشه عااااااااااشقتونه

نویسنده: мєℓιηα

ابزار وبمستر

© رمان