پارت 87

۱۳۹۹/۰۸/۲۸، 8:20

ملینا :

امیر اومد داخل و کنارم نشست

 

حواسم ب سیگارم بود

آروم گفت

-خوشحالم ک اون موضوع رو خیلی زود فراموش کردی 

 

نگاه ترسناکی بهش کردم

و با صدای خش دار گفتم

*اگه ب این میگی فراموشی آره من فراموشت کردم  

در باز شد و ماندانا اومد توو

نشست کنار امیر

 

قلبم تیر میکشید

نفسم بند اومده بود

سریع بلند شدم و رفتم توو خونه

نشستم رو مبل

خیره شده بودم ب فرش

بعد از دو دیقه بلند شدم و

رهام :

ملینا بلند شد و افتاد زمین  

تیک

تیکش اود کرده بود

میلرزید    سیاهی چشماش غیب میشد

بدنش قفل کرده بود

دخترا جیغ میزدن  

من دوییدمو ی پارچه گزاشتم بین دندوناش

امیر و ماندانا با عجله اومدن پایین

دنیا حمله کرد سمت امیر

اما آنیتا و نیکا دستشو گرفتن

با جیغ و گریه میگف

&تتتت کردی   هممممش تقصییییره توووعه   بببییییین ببیییین   ت ملیییینا روووو کشتییییی   ت ندیدیییی شبی ک رفتی چیییی شد چونننن فقط ب فککککر خودت بوووودی کجااا بودی وقتیییی ملینا ماه ها رو تخت بیمارستان بستری بود و دکترا جوابش کردن  کجااا بودی وقتی اون ماها ملینا توو کماااا بود و وقتییی بهوش اومد  گفت امیییییر   کجااااا بوووودی   کجا بوووودی وقتی ملینا شب و روز توی کلینیکای روانی بالا و پایین میشدددد   بعد این همه سال برگشتی با ی زنهههه دیگه  چطووووری تووونستیییی

 

 

امیر ماندانا رو فرستاد توو اتاق خودش با ترس و بغض نگاه میکرد ب ملینا و دنیا

&جووووااااب بدههههه کجااااا بوووودی   ملییییینا ممممرددددد ملیییییناااا رو ت کششششتی   روح ملیییینا مردددد    اوووون سیگاااارو دییییدیییییی اون سیگااار شد همدمش   تتت کجااااا بودی شبااایی ک تا صب توی اون اتاق جیغ مییییزد  زااااار میزد

 

 

 

بچه ها دنیا رو بردن و آرومش کردن   همشون گریشون گرفته بود

لرزش بدن ملینا افتاد ولی هنوز بیهوش بود

بردیمش توی اتاقش و خوابوندیمش روی تخت

.

.

.

امیر رفت بالا    توی اتاقی ک ماندانا بود

خیلی خسته بودیم رفتیم خوابیدیم 

ملینا : 

ساعت حدود 5 و نیم صب بود 

با سر دردی ک داشت کورم میکرد 

از اتاق رفتم بیرون 

در اتاق امیر و ماندانا نیمه باز بود 

از لای در نگاه کردم

امیر ماندانا رو بغل کرده و خوابیده بود 

با لبخند غمگینی زیر لب گفتم 

هرجایی غیر آغوش یار غربت است و من غریب ترین انسان دنیا هستم

 

آروم از پله ها پایین رفتم 

کنار پنجره ی آشپزخونه وایسادم 

و ی سیگار روشن کردم

یاد روزای خوبی افتادم ک با امیر گذشت 

مسافرتامون 

لجبازیامون

سخت بود 

فراموشی؟! 

معنایی نداشت

آدم نمیتونه تموم زندگیشو فراموش کنه 

چجوری؟! 

وقتی تمام دنیاتو باهاش تقسیم کردی 

چجوری میشه نابودیه دنیات رو فراموش کنی

تنهایی 

تو روزای سخت 

بدون اون 

حال خوب

خنده 

شادی 

معنی نداره 

ولی خب اون ک دیگه مال من نیست 

تجربه ای بود ک پرداخت تاوانش خیلی سخت بود 

با خودم گفتم 

عاقبت عشق ب یک خاطره میپیوندد 

کفش میساید و میخندد و در میبندد 

برگشتم بالا و خوابیدم 

ساعت 10 صب با آفتابی ک توی چشمم میتابید و 

سر و صدای پایین 

بیدار شدم 

قرصامو خوردم و 

از اتاق رفتم بیرون

اتاقا خالی بود 

رفتم پایین 

بچه ها داشتن پچ پچ میکردن 

ی نگاه ب این ور اونور کردم 

ن امیر بود ن ماندانا 

نفسمو حبس کردم 

کسی نباید متوجه بغض توی گلوم میشد 

دنیا گف #سلام عزیزم بیا بشین صبونه بخوریم 

خیلی بداخلاق و خشک گفتم 

ماندانا جون کو؟! 

#امم چیزه خب 

پرهام - چیزی نیس یعنی  رفته 

کجا؟! 

دنیا ی نیشگون از پرهام گرفت و چش غره رفت بهش 

#خب رفتن دیگه   امیر و ماندانا رفتم  خیلی خوب شد مگه ن دیگه چیزه   دیگه کسی نیس ک نارا....... 

نزاشتم حرفشو تموم کنه 

رفتم بالا 

حاضر شدم و رفتم بیمارستان 

 

 

دنیا :

امیر نیومد استادیو

ماکارای خودمونو کردیم

ساعت 6 برگشتیم خونه خودمون

مارال زنگ زد و گفت بریم اونجا و

خونه شلوغ باشه

رفتیم اونجا

نیلیا و پرهام و  آنیتا و سعید و مهرداد و مارال بودن و ما هم اضافه شدیم

ساعت 8 ملینا هم اومد

داشتیم فیلم میدیدیم

ملینا بلند شد و گفت

شب بخیر من میرم بخوابم

من @اوک شبت بخیر

 

رفت توو اتاقش

معلوم بود دیگه کسی حواسش ب فیلم نیس

ما هم خسته بودیم و بعد از نیم ساعت خوابیدیم 

 

 

صب بلند شدیم و مث همیشه رفتیم سر کار و 

کارای روتین انجام دادیم 

امیر امروزم نیومد 

ساعت 5 برگشتیم خونه 

ملینا هم خونه بود 

رفتم پیشش و گفتم 

*ملینا امروز وقتشه   خیلی درخواست لایو داشتی  بیا بدووو

ملینا آخه الان؟!     میخوان سوالای تکراری بپرسن  میخوان هی بپرسن چرا جدا شدین امیر کجاس تقصیر ت بود امیر رفت   خستم میکنن 

*ن   آروم باش     بیا بالاخره باید ی بار برای همیشه جوابشونو بدی

هوف اوک

استوری گزاشت درباره ی لایوش 

ی ساعت بعد لایوو شروع کردیم 

خب سلام میکنم ب همتون امیدوارم خوب باشید   خوشحالم ک اینجایید    میدونید من ملینام و امروز ب خاطر درخواستای زیادتون با دنیا ی عزیزم  لایو گزاشتیم   تا ب سوالاتون جوا بدین و ی سری چیزا رو توضیح بدین     خب بریم کامنتا رو بخونیم     سوال اول  مشکلتون چی بود؟! ت و امی..... 

 

ادامشو نگفت

 

 

با بغض تو گلوش ب سختی گف

خب ما وقتی ی چیز مهمو توو زندگمون از دست میدیم تازه ب این فکر میکنیم ک اشکال کجا بوده     من متوجه شدم ک برای ی رابطه ی خوب ب تحصیلات بالا نیاز نیست     یعنی ن اینکه اصلا مهم نباشه ولی خیلیامون  فکر میکنیم تحصیلات فقط اون مدرکیه ک بعد از دانشگاه و مدرسه بهمون میدن و با اون ما خوشبخت میشیم    ن چون اون سواد سواد دانشگاهیه   ما ب سواد زندگی نیاز داریم   ب سواد عاطفی ب سواد مشورت و.... ولی متاسفانه خیلی دیر متوجهش میشیم  زمانی ک خیلی دیره و همه چیمونو باختیم 

من @ خب بسه دیگه          ما قرار بود بگیم آهنگ بعدی ب زودی پخش میشه و آماده باشید     

 

ملینا ب کامنتا خیره شد و خوند 

تقصیر ت بود ک امیر رف      

رفتنی رو هر کاری بکنی نمیره     وقتی یکی تصمیم رفتن داره و این تصمیمش قطعیه  نمیشه منصرفش کرد    وقتی میره نگاه نمیکنه چی رو با خودش برده   وقتی میره نمیبینه پشت سرش چ اتفاقی افتاده

خب   منم نتونستم نگهش دارم همش تقصیر منه  درسته همه چی  همه چی تقصیر منه ولی وقتی میرید ببینید  ک قلب کیو با خودتون بردید و خردش کردید   ی نگاه بندازید و ببینید از روی جنازه ی کی رد شدید و مرگشو حتمی کردید    ولی درسته همش تقصیر من بود همش 

 

ی کامنت دیگه رو خوند 

هنوز با امیر رابطه داری؟   ن  معلومه ک ن    من نمیتونم با ی مرد زن دار رابطه داشته باشم

 

ی نگا ب لیست کسایی ک توو لایو بودن کردم

نصف دوستامون و

ماندانا...............

@خب دیگه ی کاری پیش اومد مجبوریم ک بریم  شما رو ب خدای بزرگ میسپاریم خداحافظ 

قط کردم 

چیکار میکنی 

@ماندانا تو لایو بود 

چی میگی یعنی  همه چیو فهمید 

@نمییییدونم 

پاشدیم و خودمونو جم و جور کردیم 

نشستیم پای گوشیامون

رهام و بچه ها هم اومدن 

رهام _ بریم بیرون؟! 

@آره برییییم بریییم

بلند شدیم و داشتیم حاضر میشدیم 

زنگ درو زدن 

@ملینا میتونی درو باز کنی؟! 

اوک 

ملینا :

رفتم سمت آیفون  گوشیرو برداشتم و 

یهو چشمم ب صفحه اش افتاد 

درو باز کردم   حرفی نزدم

اومد بالا و خیلی آروم سلام کرد

منم آروم جوابشو دادم

دنیا از اتاق اومد بیرون و گف

*عه امیر  سلام  

رهام _  سلام    تنهایی؟!

امیر & سلام    آره تنهام

_ماندانا کو؟!

&رفت

گوشام تیز شد 

دقت کردم ببینم چی میگه 

_یعنی چی  کجا رفت 

&بعد از ظهر بلیت داشت و برگشت سوئد        همه چیو بهش گفتم

 

یهو برگشت و نگام کرد 

منم نگامو دزدیدم 

*چی گفتی مگه 

&هر چی قرار بود بدونه   از گذشته   از حس هایی ک الان دارم از آینده    همه چی رو گفتم 

*حق اونم این نبود        

&آره     از اول باید همه چیو بهش میگفتم   سر همینم عصبانی شد 

 

بلند شدم و رفتم اتاق شیشه ای 

روی صندلی ریلکسی نشستم سیگار کشیدم

صدای باز شدن درو شنیدم 

فهمیدم امیره 

وایساد پشت سرم 

سیگارمو توی جا سیگاری خاموش کردم و 

بلند شدم 

امیر +میتونم ی سیگار بردارم؟! 

داشتم وسایلامو جم میکردم و اتاقو مرتب میکردم

من*ن 

+چرا 

*چون   خوب نیس 

+خب    برای ت ک بدتره 

رفتم پاکت وسیگارمو برداشتم و گفتم 

*چون من دیگه چیزی واسه از دس دادن ندارم 

+هوووم جمله های کلیشه ای 

*آره کلیشه ایه درست مث این روزای من

 

کتاب قهوه ی سرد آقای نویسنده رو برداشتم و از اتاق شیشه ای بیرون رفتم

 

دوییدم سمت اتاقم

کیفمو برداشتم  کتاب و گوشیمو انداختم توش

لباس پوشیدم و رفتم پایین

سوییچو برداشتم و بدون اینکه کسی سوال پیچم کنه از خونه زدم بیرون

سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه ی قبلی

هنوز اونجا بود

بعد از اون اتفاق ن کسی رفت اونجا و ن فروختیمش

حتی تمیزشم نکردیم

 

ماشینو پارک کردم و رفتم بالا

درو باز کردم

هنوز خیلی چیزایی ک اون شب خراب شده بودو میشد دید

لیوانا و بشقابای خرد شده، گردنبند پاره شده، خونای ریخته شده، عشق کشته شده

 

تمام صحنه های اون شب از جلوی چشمام رد شد

با کفش رفتم داخل

رفتم طبقه ی بالا 

توی اتاقم 

کیفمو انداختم روی تختم 

ی نگا کلی ب اتاق انداختم 

یاد تمام خاطره هام افتادم     

چقد همه چی خوب بود    قدرشو ندونستیم

در کمدمو باز کردم

لباسای امیر هنوز اون گوشه داشت خاک میخورد 

بغضم ترکید 

یکی از تیشرتاشو برداشتم 

هنوز بوی اونو میداد 

عطر مورد علاقم ک اون موقع تازه براش خریده بودم

روی میز آرایش بود 

برش داشتمو هوارو غرق عطر اون کردم

تیشرتشو با تمام وجود ب خودم فشردم 

نفس هامو با عطرش پر کردم

روی تخت دراز کشیدم 

همه جا خیس شده بود از اشکام 

کتابی ک آورده بودمو باز کردم

آخرای کتابم بود 

جمله ی آخرو خوندم

یک بار 

دو بار 

س بار 

بلند خوندمش

* وقتی که فکر می کنی به پایان داستان رسیدی تازه داستان شروع میشه

 

 

 

دنیا : 

ملینا یهو بدون اینکه حرفی بزنه 

از خونه رفت بیرون 

امیر پشت سرش اومد 

خیلی تهاجمی رو ب امیر گفتم 

*دوباره چیکارش کردی ک با پای خودش گزاشت رفت 

امیر +من.....  کاری نکردم 

زیر لب گفتم 

*غلط میکنی کاری بکنی   خودم دونه دونه اون موهای زردتو میکنم باهاش ماکارانی میپزم

رهام خندش گرفته بود 

 

 

زنگ میزدم ب ملینا   جواب نمیداد 

هممون دور هم نشسته بودیم و فقط ب ملینا زنگ میزدیم 

امیر :

میلاد # بسه دیگه ساعت 2 صبه     میتونیم بریم بخوابیم  ملینا بچه نیست ک میدونه داره چی کار میکنه  و میتونه از پس خودش بر بیاد

 

رفتیم خوابیدیم

نیلیا و آنیتا و مارال   خوابشون نبرده بود

سرشون توو گوشی بود

منم انقدر توی رخت خوابم غلت خوردم تا خوابم برد

دم دمای صب بود  خورشید تازه طلوع کرده بود 

چشمامو ب زور باز کردم 

سریع رفتم سراغ گوشیم

وضعیت آنلاینی ملینا رو چک کردم   

از دیشب آن نبوده

ملینا :

با آفتاب شدید ک پلکامو گرم کرده بود

بیدار شدم

ب خودم اومدم

لباس امیر توی بغلم بود

ساعت 11 و نیم بود و من ساعت 1 باید بیمارستان میبودم

هنوز اینجام

وسایلامو خونس

لباسام مناسب نیس واااااای خدا

لباسای امیرو عطرشو..... رو همونجا ول کردم

دوییدم پایین و

رفتم بیرون

سوار ماشین شدم

رفتم سمت خونه

در گیر باز کردن در بودم

امیر درو باز کرد

سلام خیلی آرومی گفتم و

از زیر دستش دوییدم توو

رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم

وسایلامو جم کردم

ساعت 12 و ربع بود

رفتم پایین

از بغل امیر رد شدم و

از خونه رفتم بیرون 

سوار ماشین شدم 

ماشین روشن نمیشد

بلند داد زدم 

+الللاااان وقت خراب شدن بود لعنتی 

 

توی ماشین اینترنت نداشتم 

رفتم بالا و در زدم

دوباره امیر درو باز کرد 

امیر @چیشده؟! چرا انقد عجله داری

+ساعت 1 باید بیمارستان باشم ساعت 12 و ربعه و من اینجام   ماشینمم خراب شده 

@خب بیا من میرسونمت  منم بیرون کار دارم 

+ن من با اسنپ میرم 

وایسادم تا یکی قبول کنه 

+اهههههههه 

امیر داشت حاضر میشد 

 

معلوم بود ک یکم خوشحاله ک کسی قبول نمیکنه

+خب کسی قبول نمیکنه 

@خب  

+خب قبول نمیکنه

@خب؟!

+هوف   اسنپ قبول نمیکنه   میشه منو برسونی 

@هوم   برسونمت 

اشکم داشت درمیومد    از تهه دل  میخواستم بکشمش

@اوک بریم

دوییدم پایین

قفل درو زد 

نشستم توی ماشین

@قبل از اینکه بریم بیمارستان بریم خونه قبلیت     بچه ها گفتن هنوز وسایلا اونجاس   من ی سری چیز میخوام بردارم 

+من دیرمه 

@ساعت 12 و 20 دقیقه اس   تا ساعت 1 و 1 و ربع میرسونمت

+هوووووف اوووک

رفتیم سمت خونه قبلی

درو باز کردم  و رفتیم داخل

معلوم بود از وضعیت خونه جا خورده

+آره    هنوز همونجوریه  تعجب کردی مگه ن

@تقریبا

رفت توی اتاقمون

منم پشت سرش رفتم

یهو چشمم خورد ب لباساش و عطرش ک روی تخت بود      حتما میفهمه دیشب اینجا بودم و تا صبببب وسط لبااااساش غللللت زدم

با ی لبخند شیطانیه کوچولو برگشت سمتم

منم پشتمو کردمو زل زدم ب دیوار

.

.

.

.

 

 

 

سلام سلام 

خدایی ببینید چ پارتی گزاشتم 

ببینید چقد طولانیه 

خب  نظرتونو بهم بگید 

 

اگه کلا توی پارت مشکلی بود 

مثلا ی قسمتایی دو بار تایپ شده بود و از این جور مشکلا 

بهم خبر بدید ک درستش کنم

عاشقتووووووونم

پارت بعدم شنبه میزارم 😎😉💜🖤💜

 

 

 

نویسنده: мєℓιηα

پارت 86

۱۳۹۹/۰۸/۲۵، 13:45

دنیا :

بعد از دیدن اون صحنه

هممون دیوونه شدیم ملینا رفت بیرون و سیگار میکشید

امیر و اون زنه   رفتن ی گوشه و وایسادن

بعد از چند دقیقه رفتم بیرون

ملینا   توی ماشین نشسته بود و 

از آشغال سیگارایی ک بغل پاش افتاده بود

معلوم بود 4 تا سیگار کشیده 

من *بسه دیگه خواهش میکنم 

با چشمای قرمز زل زد بهم 

انقدر نوشیدنی خورده بود ک مسته مسته بود و

یهو بیهوش شد 

رسوندیمش بیمارستان

و با چند تا سرم و دارو بهوش اومد 

ساعت حدود 3 و نیم شب بود 

پرستار گف نمیشه الان مرخصش کنیم فردا صب میتونیم بریم 

من و رهام شب پیشش موندیم 

همه رفتن خونه  ملینا و مارال 

 

7 و نیم صبح /

رفتیم خونه    

خیلی خسته بودیم 

رهام-شما برید بالا من ماشینو پارک کنم

رفتیم بالا 

درو باز کردم 

ملینا رفت داخل 

ولی ی قدم برگشت عقب 

سرشو انداخت پایین و رفت توو اتاقش

امیر رو ب من گفت

@ سلام 

همون زنه ک دیشب باهاش بود اومد نزدیک و با لهجه‌ی خارجی گف +سلام من ماندام 

*سلام 

رهام اومد توو 

از چشمام میشد تعجبو خوند 

 

بعد از چند دقیقه  ماندانا رفت دسشویی 

برگشتم با حالت تهاجمی ب امیر گفتم 

*برای چی برگشتی ها؟! برای چی؟! اومدی چیکار کنی؟!   دیدی چ بلایی سرش آوردی ؟! خیااالت راحت شد؟! هاااا؟! 

رهام - دنیا آروم باش   زنه میشنوه 

*خب بششنوه ب دررررک     ت خجاااالت نمیکشی بعد 3 سال با یکی دیگه اومدی اینجا    

 

داشتم دق و دلیه تمام

این سالها رو سر امیر خالی میکردم ولی 

ماندانا اومد 

 

ملینا :

ساعت 10 صبح بلند شدم 

دیدم سر و صدا میاد 

رفتم پایین  دیدم 

همه توی آشپزخونن و  امیر و اون دختره هم هستن 

با لبخند رفتم سمتشون 

آنیتا @به به ملینا خانم صب بخیر 

من +صب بخیر 

رفتم قرصامو خوردم 

 

متوجه نگاهای یواشکی امیر میشدم 

همه رفتن سر میز 

+خب  نون تخم مرغی کی میخوره؟! 

با این جمله بغض گلومو گرفت 

یاد همون روزی افتادم ک برای امیر و علی صبونه درست کردم 

همه اوک دادن و شروع کردم ب درست کردن 

 

بشقابو برداشتم و گزاشتم روی میز 

+بفرمایید 

نشستم ولی چیزی ب جز ی لیوان چای نخوردم 

دختره کنار امیر نشسته بود و باهاش پچ پچ میکرد 

برگشت سمت منو گفت 

&ببخشید من شمارو نمیشناسم     یعنی توی عکسا ندیدمتون   

+من؟!  من ملینام 

 

&اوه من نمیشناسمتون   امیر تا حالا از شما حرفی نزده بود    ولی بقیه رو میشناسم    من ماندانام 

+خوشبختم 

&امیر اگه مث قیه با هم انقد صمیمی هستید چرا عکسی ازش نداشتی  من ندیدمش 

 

تمام دنیا روی سرم آوار شد 

امیر گف 

£بخور باید بریم   دیر شده 

+ن    خب من زیاد عکس نمیگیرم  برای همینه حتما   

&نمیدونم شاید 

+خب حالا چجوری با هم آشنا شدین؟! 😄

&عههه امیر مگه نگفته؟! 

+ن نگفته 

دنیا بلند شد و گفت 

#دیر شد  ملینا پاشو پاشو

+وایسا ببینم ماندانا جون چی میگه 

&خب حدود 2 سال و نیم پیش   امیر یهویی اومد سوئد خب ما هم میشناختیمش  یعنی رفت و آمد داشتیم     یروز من گفتم من ازت خوشم میاد  اونم اوک داد و گف سریع ازدواج میکنیم    ولی مامان و بابام گفتن 2 3 سال نامزد باشید  بعد اگه   همه چی خوب بود   ازدواج کنید   الان نامزدیم 

 

 

سمت امیر لبخند زد و دستشو گرفت 

+اوووه چ با مزه 

 

میزو جم کردیم و حاضر شدیم 

من رفتم بیمارستان و بقیه استادیو و.... 

 

دنیا : ساعت 7 شب برگشتیم خونه 

ملینا خونه بود و طبق معمول سیگار می‌کشید 

ماندانا با دمپایی ابری پرید وسط 

£وای ملینا جون سیگار میکشی؟! میدونی چقد ضرر داره   منم توو کتابای دانشگام خوندم 

ملینا ی نگاهی بهش کرد و 

ی نخ سیگار دیگه درآورد و روشن کرد 

آنیتا #ملینا خودش  پزشکی خونده   دکتراشم گرفته   پس اینا رو میدونه     اینا رو منم میدونم چ برسه ملینا 

£عههه پس شما هم پزشکی خوندید 

معلوم بود ملینا حوصله ی جواب دادن نداره 

 

دور هم نشسته بودیم

آهنگ دوباره تو اشوان هم روی تکرار بود 

ملینا بلند شد و رفت پشت بوم 

روی پشت بوم ی اتاق شیشه ایه خوشگل 

براش ساخته ب ودن

ملینا : 

توی اتاق شیشه ای زانوهامو بغل کرده بودم  و سیگار میکشیدم 

 

متوجه شدم یکی اومد 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: мєℓιηα

پارت 85

۱۳۹۹/۰۸/۲۱، 8:34

ملینا :

دیروز رفتم بیمارستان و قبول کردن آزمایشی اونجا کار کنم    خوشحال شدم چون بعد از دانشگاه   با لرزش دستم و تیکای عصبیم دیگه کاری پیدا نکردم 

 

 

 

بچه ها اومده بودن خونه ی ما

دنیا و مارال داشتم توی راه رو پچ پچ میکردن

حواسشون ب من نبود    داشتم رد میشدم و  حرفاشونو شنیدم

دنیا @میگم امیرم میاااد

مارال +خب ما ک نمیتونیم بعد این چند سال  یهو امشب ببریمش پیش اون

@ولی این ی شانسه   باید ببریمش

+خب اون ک نمیاد مهمونی

@پس برا چی دارم ب ت میگم

+نمیدونم حالا فک میکنم دربارش

.

.

.

نشستم کنار نیلیا

من *چطوری نیلی

نیلیا £مرسی ت چطوری

*مث همیشه

@بچه ها برای شب  لباس دارید؟! 

£آره من دارم      

ساعت 6 بود 

همه درگیر حاضر شدن بودن 

+ت نمیای ملینا 

*نمیدونم شاید بیام 

+بیا دیگه     تنهایی میخوای بشینی خونه چیکار کنی    بیاااااا 

*اوک   آروم باشید میام 

دستمو گرفتن و بردن توو اتاق 

+خبببب بیا اینو بپوش 

£ن این بهتره 

@اصلا   هیچکدوم    فقط این 

بزور لباسای مجلسی تنم کردن و  آرایش و... 

رفتمجلوی آینه 

حداقل دوسالی میشد ک خودمو اینطوری ندیده بودم 

 

ساعت یک ربع ب 8 /

رهام -  بیااااایید دیگه زود باشید 

رفتیم پایین 

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم 

ی تالار بزرگ بود 

تمام خواننده های آوازی نو   نوازنده ها   و....... اونجا بودن 

رهام : 

یکم رقصیدیم 

نوشیدنی خوردیم 

آقای عشقی از پشت میکروفون گفت 

€امشب    کسی قراره بیاد اینجا ک هممون دلتنگشیم 

خب   امییییر مقااااره 

برگشتیم

ملینا توی شوک بود هنوز نمیدونست برگرده یا ن 

منم از صحنه ای ک دیدم جا خوردم

دنیا خودشو توو بغلم ول کرد 

ملینا هنوز گلاس نوشیدنیش دستش بود 

آروم ولی با خوشحالی ک میشد از تو چشاش خوند برگشت    خیلی وقت بود چشماش این برقو نداشتن 

وقتی برگشت   معلوم بود ک تمام دنیا رو سرش خراب شد     

رو سر ما خراب شد  چ برسه ب اون 

تیک عصبیش  دوباره اود کرد 

بدنش قفل کرده بود 

لیوان توی دستش بود و   فشارش میداد 

دست خودش نبود    ی تیک بود 

لیوان توی دستش شکست و دستشو برید 

تکونش میدادیم ک ب خودش بیاد 

من @ملییییناااا ملییییناااا    حوااااستو بده ب منننن  ملیییییناااا بااااا تووووو اممممم 

سیاهی چشماش ناپدید میشد و چشماش سفید 

ب خودش اومد

 

ی نگا ب ما کرد 

ازمون دور شد 

دنیا رف دنبالش 

دنیا :

دست ملینا رو گرفتم و نگاش کردم 

من # نمیتونی بری   چون حالت خوب نیس باید بمونی 

میدونستم نفسش بالا نمیاد ولی گف

+بمونم؟!   برای چی ب من گفتید بیاااام   براااای چی    برای  این ک ببییییینم دس توو دسسسست ی زن دیگه میاااااااد توووو 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: мєℓιηα

پارت 84

۱۳۹۹/۰۸/۱۸، 9:52

دنیا :
ملینا از مطب دکترش بر میگشت
ما هم خونه ی جدید ملینا بودیم
دور هم نشسته بودیم
من *ملینا قرار نیس موهاتو بلند کنی   دو سال و نیم گذشته
ملینا & ن اینجوری خوبه   
*هووووف   
رهام + دکتر قرص جدید داد؟!
& آره      دو تا قرص داد واسه لرزش دست و اون تیک عصبیا
+خب   نگف کی خوب میشی؟!

بلند شد و رفت داروهاشو بخوره
&بچه ها من خیلی خستم میرم بخوابم    فعلا
*اوک   برو
رفت بالا بخوابه
رو ب بچه ها گفتم
*این دیوونه کنندس    اون دو سال و نیمه ک غیبش زده     نگا کنید ملینا چیشده   ملینا کی از موهاش دل میکند      ی نگا ب لباس و تیپش بندازید       دکترای بدبخت خودشونو کشتن   
+دنیا، ملینا هنوز امیرو دوس داره     ما کاری نمیتونیم بکنیم
*بعععد از اون همه اتفاق    ملینا مرد    دوباره زنده شد     اما هنوز ب قول خودش مرده و زندش فرق نداره
نیلیا @ ‌من واقعا نمیفهمم    نظری هم نمیدم

بعد از ی ساعت مارال و مهرداد اومدن
مارال - سلام       چیشد   دکتر چی گف
*هیچیییی هییییچیییی هییییچییییی
مهرداد #حالا یکم آروم باشید  
.
.
.
-ملینا خودش نمیخواد خوب ش     ن میره مهمونی ن میره بیرون     فقط نشسته توو اون اتاق لامصب یا آهنگ گوش میده یا زل میزنه ب در و دیوار
دوباره صدای جیغ و خرد شدن وسایل از بالا اومد
*عادت شده دیگه        انننقددد اینکاااارااارو کرددددهههه عاااادتتتت شدهههههه    میفهمید   چقد حالش بده    من هر روز هی اینارو تکرار میکنم هیییشکی نمیفهمه
.
.
.
مارال:
ساعت حدود 10 بود ک بچه ها رفتن خونه
من و مهرداد موندیم اینجا
رفتم اتاق ملینا
من + میشه بیام تو
ملینا *بیا
درو باز کردم
اتاقو دود برداشته بود
+نمیخوای دس از سر اون سیگار لامصب برداری

+هوف اوک     چطوری؟!
*مث همیشه
+خب     دکتر چی گف
*هیچی
+واااا
*فقط چند تا قرص دیگه داد
+باش   چشات خیلی قرمزه برو بخواب
*اوک        ت برو  پیش مهرداد من میخوابم
+باش    شب بخیر
*شب بخیر
.
.
.
رهام:
از آوازی نو زنگ زدم
خبر دادن ک ی جشن داریم   
و     امیر

امیر میاد
رفتم پیش دنیا
من + دنیا امیر داره میاد
دنیا * یعنی چی    چیداری میگی این چ طرز خبر دادنه یعنی چی داره میاد
+یعنی از هر جهنم دره ای ک بوده برگشته اینجا    فردا آوازی نو جشن داره    امیرم دعوت کردن
*خب   ببین الان    من نمیدونم  ملینا رو ببریم یا نبریم    شاید ببریم حالش بهتر ش   ولی نمیشه...
+یعنی چی نمیشه باید ببریمش   باااید
*بایدی نداره اون هیچ جشنی نمیاد
+باید بیااااد

مثل همیشه رفتیم سر کار  
وسط تمرین بودیم زنگ زدم ب ملینا
من + الو سلام کجایی
ملینا * سلام     دارم میرم بیمارستان
+بیمارستان   برا چی چیشده
*حاجی چته دارم میرم مصاحبه  همون بیمارستانه آموزشم   
+آها اوک موفق باشی
*مرسی       کاری داشتی؟!
+ن   آها میخواستم بگم فردا مهمونی دعوتیم   ت ام باید بیای
*نمیام خدافظ
قط کرد
قطططط کرددد
+رهااااام قط کردددد تلفونو رو من قط کردددد
.
.
.
.
.

نویسنده: мєℓιηα

پارت 83

۱۳۹۹/۰۸/۱۴، 12:34

دنیا :
روزا خیلی روتین شده بود 
ما میرفتیم استادیو و ملینا دانشگاه
هر کی ی جور درگیر بود
بعد از آهنگ جدید چند روز مرخصی داشتیم 
امیر *این چند بترکونیم
من +امشب بریم بیرون؟!
*اوک بریم
رهام @ ب بقیه هم بگید
+من ب ملینا زنگ میزنم
.
.
+الوووو چطوری ملی
ملینا - اولا سلام   دوما مرسی ت چطوری
+سلام 😂  شب حاضر باش بریم بیرون
-نننن شب ن   امشب مهمونی داریم
+یعنی چی چ مهمونی ای؟!
-مهمونی پایان ترمه      دانشگاه ی مهمونی کوچیک گرفته    منم دعوت کردن
+اوک    پس خوش بگذره
-مرسی    باااای
+خدافظ
قط کردم
امیر زل زده بود ب دهن من
*چیشد
+گف مهمونی دعوته
معلوم بود اعصابش ریخت ب هم
*اوک
ب بقیه ی بچه ها زنگ زدیم و
توی ی سفره خونه قرار گزاشتیم
.
.
.
ملینا :
ساعت 12 و ربع بود
خیلی خسته و کوفته برگشتم خونه
احتمال دادم حتما امیر باید اومده باشه خونه
داد زدم
*سلااااااام  
کفشامو درآوردم و رفتم توو
خونه تاریک بود برگشتم پشت سرمو نگاه کردم

امیر توی آشپزخونه وایساده بود

ی لیوان نوشیدنی دستش بود

مست ب نظر میرسید

چشماش قرمز بود

گفتم *سلام   خوبی؟!

امیر +کجا بودی؟!

*مهمونیه دانشگاه بودم   گفتم ک 

+ساعت چنده 

*12 و ربع 

ظرف روی اپن رو پرت کرد زمین 

و عربده زد 

+تااااا اللللااان با این سررر و وضععع  مهههمونی بودی؟!   کدووووم مهمونییی    تااااا الااان ؟!   ساعت دوااازده شب؟! 

*امیر آروم باش خواهش میکنم

+آرووووم باششششم     از وقتیی پاتو تو اون دااانشگاه خراب شدههه گزاشتی    معلوم نیییی چیکااار میکنییی   من یادم نمیره   اینننن چند وقت چقد سگ محلم کردی     من میییفهمم وقتایی ک اون پسرااای آشغال دانشگاهو ب مننن ترجیح دادی مننننن مییییفهمم

تمام ظرفای جلوی دستشو خرد کرد 

نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم 

روی شیشه های روی زمین راه میرفت اومد سمتم 

*امیر پااات  زخم شد   داره خون میاد امیییییر 

+ببین ت عاشق اون پسرای دانشگاه بودی   باشه... 

گردنبندمو از گردنم پاره کرد و انداخت زمین 

+تتت عااااشق اوووون پسرای آشغاااال بودیییی اوک

*ن  ن امیر ت الان حالت خوب نیس    برو یکم استراحت کن   خواهش میک..... 

+منننن حاااالم خوووبه   

با دست رژمو پاک کرد 

+ت عاشق اون پسرا بودی    خب باش اگه اینطوره منم عاشق یکی دیگه بودم  ها؟!   مساوی شدیم؟! 

تمام بدنم یخ کرده بود 

نفسم بالا نمیومد 

شوک خیلی شدیدی بهم وارد شد 

هی راه میرفت 

آرامش نداشت 

لیوانی ک تو دستش بودو سمتم پرت کرد 

جیغ بلندی کشیدم و جا خالی دادم 

خورد توی دیوار و شکست 

*ا... می.. ر  

چشمام سیاهی میرف   دیگه نتونستم نفس بکشم 

دیدم ک داشت میرفت  

رفت   

درو کوبید و رفت

.

نظر نداری خداوکیلی واس این پارت 

پارت ب این هیجانی 

ب مو بنده 

نمیخوای کامنت بزاری؟!

برای پارت بعدی منتظر میمونم تا

تعداد کامنتا ب تعداد مورد نظرم برسه 

خوشحالم کنید پلییییییییز 😭😭

نویسنده: мєℓιηα

۱۳۹۹/۰۸/۰۹، 13:16

همین الان متوجه شدم ک بعضی از اسما علامت نداره 

مثلا قبلا مینوشتم 

رهام & نتترختنراهب😂

الان & این علامت نیس

اونم فک کنم ب خاطر این بوده ک علامتای جدید کیبوردم 

توی وبلاگ درج نمیشه 

ب بزرگیه خودتون ببخشید 

از این ب بعد ازشون استفاده نمیکنم 😅😉

نویسنده: мєℓιηα

پارت 82

۱۳۹۹/۰۸/۰۹، 0:22

 

امیر :
صب رفتم دنبال ملینا ک ببرمش دانشگاه
رسیدیم ب دانشگاه
ملینا پیاده شد
و خدافظی کرد
من * منتظرتم زود بیا
ملینا # ن ت برو من خودم بر میگردم
*برو انقد عصبیم نکن
#😐😑
دنیا :
ساعت 11 از خواب بیدار شدیم
رهام میز صبونه چیده بود
رهام به به خانم خوش خواب من   صبت بخیر
من با صدای خوابالو گفتم 
@صب بخیر 
همین 😐 این همه کلمه رو پشت هم ردیف کردم ک بگی صب بخیر 
هیچی از حرفای رهام نمیفهمیدم    ایستاده خواب بودم
با صدای بلند گف 
دنیاااااا
@عهههه چته چرا داد میزنی 
چون خوابی   ساعت 11 عه    صبونه حاضر کردم    بیا بخور دیگه 
دستمو گرفت و هولم داد توی دسشویی 
قرار نیس من بیام صورتتو بشورم     اونجا خوابت نبره  میافتی توو چاه 
خیلی ریز میخندید 
بعد اون توو میمونی و شانس بیاری نخوان کلتو قطع کنن خب ممکنه نتونن بدنتو دربیارن فقط سرتو نجات بدن    🤭
@رهاااااام    میام میکشمت 
احتمالات دیگه ای هم هست خب  میتونیم اونا رو در نظر بگیریم 
درو باز کردم و وایسادم جلوش 
عه  نیافتادی توو چاه منتظر بودم زنگ بزنم 110 بیان درت بیارن  راستی شماره 110 چنده    زنگ بزنم 125 بگم شماره ی آتش نشانی چنده
@خدا چرا اینو نسیبم کردی 😂🤦🏻‍♀️
😂😂😂
بغلم کردو گف 

انقد خوبه وقتی اذیتت میکنم    وقتی اینجوری اخم میکنی   وقتی میخندی  همشون جذابه   حتی وقتایی ک غر میزنی 
@من هیچوقت غر نمیزنم
بر منکرش لعنت 




صبونه خوردیم و 
راه افتادیم سمت استودیو 
توی راه زنگ زدم ب ملینا 
ملینا #بله 
من @سلام زشت چطوری ایکبیری 
#سلام بزبزقندی  مرسی ت چطوری
@بد نیستم   کجایی؟! 
#من و امیر استادیوییم      متاسفانه منو آورده اینجا  ب خدا ی عالمه کار دارم
امیر داد زد - همینه ک هس باید جلو چشم من باشی 
@خب ما هم داریم میایم   لوس نشو چی کار داری بری تنهایی بشینی تهه خونه 
#عهههه امروز از صب رفتم دانشگاه کتابارو گرفتم   باید یکم بخونم ک فردا برم سر کلاس 
@استاد  اشکال نداره امروز پیش ما باش 
#اووووک بدویید بیاید   میخوام برم 



بعد از خوردن ی بستنی و مسخره بازی
رفتیم استادیو
رفتیم داخل بعد از ی مدت یاشار و امیر میلادو میدیدیم
سلام و احوال پرسی و... 
بعد از چند دقیقه دوباره زنگ در خورد و
بچه های نوازنده اومدن ک ساناز خانمم جزوشون بود 😒
ملینا رفت توی ی اتاق و درو بست تا بتونه تمرکز کنه و کتابارو بخونه 
ما هم شروع کردیم ب کار 
ملودی نوشتیم 
متن نوشتیم 
آهنگ زدیم 
ملینا :
بعد از نیم ساعت چند صفحه خوندم و 
متوجه شدم نمیتونم ادامه بدم 
رفتم پیش بچه ها 
هنوز اوایل آهنگ جدید بود 
ساناز مث همیشه کنار امیر روی مبل نشسته بود 
دنیا *به به ملینا هم اومد 
امیر بلند شد و گفت 
بیا اینجا بشین عشقم 
من #ن بشین من ی صندلی میارم میشینم  😉
باش پس صندلیتو بیار اینجا 
صندلیمو گزاشتم کنار امیر و نشستم 
دنیا و رهام با هم داشتن متن آهنگو مینوشتن 
یاشار و امیر میلاد و امیر داشتن ملودی رو مینوشتن 
بقیه هم درحال فک کردن بودن 
من سرم توی گوشی بود 
ساناز رفت چایی بیاره برای خودش و رهام و دنیا و امیر میلاد 
با چایی های بی رنگ اومد 
از جلوم رد شد تظاهر کرد سینی از دستش افتاد و 
چاییا ریختن روی پای من  و یکمم روی پای امیر ک بغل دستم نشسته بود
سریع بلند شدم 
دنیا*چیکار میکنی حواست کجاس 
امیر ملینا خوبی؟!    شلوار منم کثیف شد 
من #چیزی نیس فقط یکم داغ بود 
رهام & برو ببین پاهات سوخته یا ن 
رفتم توی اتاق 
امیر پشت سرم اومد 
دختره ی بیشور 
#پام میسوزه    خیلی داغ بود 
آره پای منم میسوزه   شلوار منم سفید بود   الان لک شده                  بزار ببینم پات سوخته یا ن 
دستش ب پام خورد و جیغ بلندی زدم 
#دسسسسس نززززن 
چییییشد 
#دس نزن داره میسوزه 
اگه انقد شدیده میخوای بریم دکتر؟! 
#ن   من فقط میخوام برم خونه    خودم میدونم چیکار کنم    مطمعنم سوختگیه سطحیه و ب لایه ی دوم نرسیده 
باش بریم خونه 

وسایلامو جم کردم 
از همه خداحافظی کردم و 
رفتم بیرون 
سوار ماشین شدم 
خب بریم 
#بریم   اینبار مخالفتی با رسوندنم ندارم  چون واقعا نمیتونم رانندگی کنم    ولی قول بده برگردی 
یعنی چی چرا چیزایی میگی ک میری رو مخم
#امیر ب خدا بر نگردی همین الان پیاده میشم با ی تاکسی میرم 
ت خیلی لجبازی 
#میدونم 
رهام:
ب کارمون ادامه دادیم 
دنیا طوری ک ساناز بشنوه رو ب من گف 
امشب حتما امیر میره پیش ملینا   تنهاش نمیزاره ک 
من ک متوجه نقشه اش شده بودم گفتم
*آره حتما میره    هر شب پیششه  امشب ک صد در صد میره 
اونا واقعا همدیگه رو دوس دارن    فک نمیکنم هیچوقت از هم جدا شن
*معلومه ک نمیشن مث ما 
دنیا سرشو گزاشت روی شونم و دوباره ب نوشتن متن مشغول شدیم

.
 

امیر :
ملینا رو رسوندم خونه و
برگشتم استادیو
کار کردیم و آهنگو تا ی جایی رسوندیم
دیر وقت برگشتم خونه
ملینا خواب بود
منم رفتم کنارش خوابیدم

ساعت 6 و نیم صبح /
بلند شدم
ملینا جلوی آینه بود و آرایش میکرد
من +صب بخیر
ملینا - صب بخیر   چرا بیدار شدی؟!
+میخوام برسونمت دانشگاه
-واااا خب هم ماشین هست هم اسنپ   میرم خودم
ب حرفاش توجه نکردم و بلند شدم
.
.
.
بعد از چند دقیقه حاضر شدم
رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم
+میخوای بری عروسی انقد آرایش کردی؟
-ن ولی نباید شلخته برم ک
زیر لب گفتم
+بله پسرای دانشگاه ب خانمای شلخته نگاه نمیکنن
چپ چپ نگام میکرد
رسوندمش دم دانشگاه
بوسیدمش و خداحافظی کردیم
رفت داخل

خدا خدا میکردم همه چی خوب پیش بره
برگشتم خونه
خوابیدم
ملینا :
توی اتاق استادا نشسته بودم داشتم با مدیر صحبت میکردم
لیست کلاسو.... رو بهم داد و رفتم سر کلاس
درو باز کردم و
ی نگاه ب وانشجوها کردم
یکی از بچه ها * عزیزم بیا اینجا بشین بیا اینجا جا هس
ی نگاه پر معنا بهش کردم و گفتم
+ سلام   من استاد کلاس های جبرانی درس آناتومی و فیزیولوژی هستم  
خودمو کامل معرفی کردم و 
شروع کردم ب آشنایی با دانشجو ها 



کلاسم تموم شد   اومدم بیرون 
صدای پچ پچشون میومد 
از مدیر و.... خداحافظی کردم و اومدم بیرون 
نگاهای سنگین پسرارو روم حس میکردم 
زنگ زدم ب امیر 
+سلام امیر خوبی    میشه بیای دنبالم خواهش میکنم
امیر - اوک سریع حرکت میکنم
منتظر بودم 
*استاد میخواید ما برسونیمتون؟! 
+خیلی ممنون همسرم تشریف میارن 
*عه متاهلید پس 
+خدا نگهدار 
رفتم بغل در ورودی دانشگاه وایسادم 
امیر سریع اومد و سوار ماشین شدم 




دنیا :
ی مدت گذشته بود هر کی سرش توو کار خودش بود
پس فردا هم تولدش بود و هیچی ب هیچی 
توی استادیو نشسته بودیم و درباره ی این موضوع صحبت میکردیم 
امیر *خب من بعد از ظهر میبرمش اون کافهه ک اولین بار رفتیم و شب توی خونه با شما جشن میگیریم   اوک؟! 
من +خوبه دیگه ولی امیدوارم دوباره نگه   ن کار دارم
*🤦🏼‍♂️امیدوارم 



تمام. کارارو برای تولد انجام دادیم و 
با خیال راحت ب کارامون رسیدیم 
امیر : 
بالاخره روز تولدش رسید 
زنگ زدم بهش 
من*الو عشقم 
ملینا +سلام عزیزم خوبی؟! 
*مرسی ت چطوری 
+بد نیستم 
*اوک   تولدت مبارک
+اوووووه بیبی   ممنون 
*امروز با هم بریم کافه؟! 
+اگه وقت کنم باشه 
*یعنی چی تولدته ها 
+اوک اوک میام 
*پس میام دنبالت 


حدود ساعت 5 رفتم دنبالش 
با ی تیپ خیلی خوشحال دم در وایساده بود 
*سلام عزیییزم 
+سلام عشقم 
*بریم؟! 
+بریم 
راه افتادم سمت اون کافهه 
+اووووه اینجا ک  همونجاس 
*بله دقیقا اونجاس 
دستشو گرفتم و 
با هم رفتیم داخل
روی همون میز نشستیم 
+وااای یادته    اولین بار برای دنیا و رهام اومدیم اینجا 
از قبل سفارشاتو داده بودم و بعد از چند دقیقه 
آوردنشون 
*خب    اون روز ی روز خوب و ی روز بد بود     مهم نیس    مهم اینه الان دوباره اینجا کنارمی   لحظه ها قشنگه   شب تولدته  چند سال پیش توی ی همچین روزی ب دنیا اومدی   توی اون روز کی فک میکرد مال من بشی
+کی فکرشو میکرد من ی روز اینجوری جلوی ت بشینم
درباره ی گذشته و.... حرف زدیم 
کیکو آوردن و فشفشه و بادکنک و.... 
ملینا هیجان زده شوه بود و بغض کرده بود 
+😢باورم نمیشه  مرسییییی 
بغلش کردم و بوسیدمش




بعد از یکی دو ساعت برگشتیم خونه 
درو باز کردیم و 
یهو همه جیغ و داد و... 
+بچهههه ها ممنووووون 
رهام :
ی پارتی خوب گرفتیم و ساعت 2 و 3 صب مهمونا رفتن خونه و ما هم نیم ساعت بعدش رفتیم 



رسیدیم خونه و دنیا یکم توو خودش بود 
من *چی شده عشقم 
دنیا + یکم سرم درد میکنه
*برو استراحت کن     چشات قرمز شده 
+باش من میرم بخوابم    شب بخیر 
*شب بخیر 
من خونه رو مرتب کردم و 
رفتم خوابیدم 
ملینا : 
خیلی خسته بودم 
بچه ها ک رفتن 
سریع لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم 
امیر اومد توو اتاق و 
*تولدت مبارک عشقم 
من #😄مرسیی
*خسته ای؟!   
#خیلییی 
*منم دیگه جونی ندارم     
#خب پس بخوابیم 
*باش شب بخیر 
#شب بخیر 



ساعت 9 صب کلاس داشتم
ساعت 8 بیدار شدم و کارامو کردم 
امیر خیلی خسته بود و با اون همه سر و صدایی ک کردم بیدار نشد 
سوار ماشین شدم و رفتم سمت دانشگاه 

 

 

منتظر پارت هیجانی و سرنوشت ساز باشید 😂🤦🏻‍♀️

کامنتم بزارید 😑💔😭

نویسنده: мєℓιηα

پارت 81

۱۳۹۹/۰۸/۰۳، 0:52

رهام :
صب ساعت 12 بلند شدیم و
رفتیم صبونه خوردیم و
رفتیم تو پاساژا و.....
بعد از کلی خرید و...
برگشتیم هتل
ساعت 4 بود
فقط وسایلارو گزاشتیم توو اتاقا و رفتیم
ی سفره خونه پیدا کردیم
نهار خوردیم و قلیون کشیدیم
ساعت شده بود 7
من *برای آخرین بار بریم ساحل   قایقی چیزی سوار شیم
دنیا+ اره بریم ولی فردا هم بریم
رفتیم سمت ساحل
یکم قدم زدیم و....
ملینا @ بچه ها بریم توو آب؟!
+آره ولی بریم ساحل بغل هتل   چون لباسامون خیسه نمیشه از اینجا تا اونجا پیاده رف
.
.
.
رفتیم هتل ی دست لباس برداشتیم ک وقتی خیس شدیم اونا رو بپوشیم
بعد از نیم ساعت
رفتیم دریا
توی آب کلی خل و چل بازی درآوردیم و....
ی عالمه دخترارو اذیت کردیم
دنیا + ب خداااا پرتم کنی میکشمت  تو همین دریا خفت میکنم    کمرم درد گرفت انقد پرتم کردی.....
پرتش کردم تو آب و دستشو گرفتم آوردمش بالا
*خیلی لذت بخشه وقتی اینجوری غر میزنی 😍😂
ملینا دویید سمت دنیا و هول داد
دنیا دوباره افتاد توو آب
وقتی اومد بالا شروع کرد....
+بووووقه بووووق ت نمیفهمی بووووق بوووووووق ت خیلی بوقی بی ادب(استاد سانسور فقط من😂)
.
.
.
.
هوا تاریک بود و سرد
برگشتیم هتل
ساعت 10 بود
امیر :
سرم درد میکرد
روی تخت دراز کشیده بودم
ملینا پیش دنیا بود
چند دقیقه بعد اومد
ملینا + عششششقم
من با صدای خسته گفتم
*جانم
اومد توو اتاق
+چیشده  چیییشده   بگو بگو
*یکم سرم درد میکنه
نشست کنارم
+دور سرت بگرده ملینا
پیشونیمو بوس کرد و گفت
+قرص خوردی؟!

+بیا یکم پیشونیتو ماساژ بدم بهتر نشدی قرص بخور
سرمو گزاشتم رو پاش و شروع کرد ب ماساژ دادن
.
.
.
.
ملینا :
بعد ده دقیقه
امیر خوابش برد
سرش روی پام بود و تمیتونستم بلند شم  
گوشیمو برداشتم یکم باهاش ور رفتم
.
.
.
.
خوابم گرفت گوشیمو انداختم کنار و خوابیدم
امیرم همچنان روی پام خواب بود
.
.
.
.
.
صبح /
احساس درد شدیدی توی پاهام داشتم
چشمامو باز کردم
پاهامو حس نمیکردم
جیغ زدم و اشکام بارید
امیر با ترس بلند شد
امیر *چییییشدهههه ملییییینا بگو چیههههه
نمیتونستم حرف بزنم
&پ....ا...ا...هام..😭😭😭😭
*پااات چیییی
کم کم حسشون برگشت
اشکامو پاک کردم و گفتم
&پاهامو حس نمیکردم😭
*وای خدا   قلبم اومد تو دهنم
بغلم کرد
دنیا :
لباس پوشیدیم و چمدونامونو برداشتیم و رفتیم پایین
کارای هتلو انجام دادیم و
رفتیم سمت فرودگاه
منتظر بودیم پروازمون پیج بشه
.
.
.
امیر:
بالاخره رسیدیم تهران
پامونو گزاشتیم توی سالن فرودگاه و
دو تا خبرنگار و همه ی طرفدارا سریع اومدن سمتمون
عکس و فیلم و سوال و ...
رهام @ خواهش میکنم آروم   چخبره  کی ب شما خبر داده
بعد از کلی سوال و عکس و فیلم و ....
گزاشتن بریم
اما حتی وقتی داشتیم راه میرفتیم
 دخترا همینجوری سوال میپرسیدن
یکی از دخترا - واااای شما قصد ازدواج دارید
@ بله صد در صد
رهام دست دنیا رو محکم گرفت
یکی دیگه <امیر ت بگو ک نداری بگو 😥😢😭
من # دیگه ب قصد نمیرسه چون همه چی تموم شده  نصف مراحل اجرا شده
<😭😭😭😭😭😭
با بدبختی سوار تاکسی هواپیمایی شدیم و رفتیم سمت خونه
رفتیم خونه ی ملینا و از اونجا جدا شدیم
میلاد و آنیتا رفتن خونه ی خودشون
رهام رفت خونه ی خودش
دنیا رفت خونه ی خودش و بقیه هم همینطور
وقتی همه رفتن
از ملینا خدافظی کردم
#خدافظ دورت بگردم     اگه تونستم شب میام پیشت  اگه ترسیدی یا هر چی شد بهم زنگ بزن ب ساعتم نگا نکن  هر چی شد خبر بده   اصلا من میرم خونه یکم خونه رو جم و جور میکنم بعد میام دنبالت بریم اونجا خوبه؟!
ملینا *نننن من همینجا میمونم     اولین بارم نیس ک تنهام 
#حالا اشکال نداره ت بیا بریم بیا دیگه بیاااا
*امیر ب خدا فردا صب زود باید برم دانشگاه کتابا رو تحویل بگیرم بعد بشینم بخونمشون    پس فردا هم ک باید برم سر کلاس
#اشکال نداره بیا
*😂🤦🏻‍♀️
رفتم پایین سوار ماشین شدم و رفتم
دنیا :
رسیدیم خونه  
رهام گفت میخواد ی سر ب مامان و باباش بزنه و برگرده
منتظر بودم
رو ب روی تلوزیون دراز کشیده بودم
بعد از ۱ ساعت رهام اومد
خونه ساکت بود و ما هم توی دنیای مجازی غرق شده بودیم
از اتاق خواب صداهایی میومد
من * رهام ی خبراییه
@چ خبرایی
*توو اتاق صدا میاد
@ یعنی چی
* یعنی همین
رفت توو اتاق
پاهامو بغل کرده بودم و منتظر رهام بودم
@پدرسگ وایسا ببینم   وایسا عهههه بیا اینجا   وای
*رهااااام
.
.
بعد چند دقیقه رهام با ی گربه ی تپل برگشت بیرون
*این چیه
@ توو اتاق بود
*وااااا
@ فک کنم از بالکن پریده توو
* وای خدا   برو بندازش بیرون تروخدا من از گربه میترسم
.
.
.
.
ساعت ۷:۳۰ صبح /
ملینا:
با صدای زنگ ساعتم بلند شدم
ی سر ب آرامگاه زدم و
رفتم توو آشپزخونه  
ی لیوان چایی ریختم و
رفتم توی اتاقم
یکم آرایش کردم
ی لباس قشنگ پوشیدم
برگشتم و چاییمو خوردم
تمام وسایلامو جمع کردم و رفتم بیرون
میخواستم امروز با اسنپ برم دانشگاه
با دیدن صحنه ی جلوم خیلی خوشحال شدم
ی لبخند خیلی بزرگ روی لبام نشست
امیر اومد جلو و گفت
×سلام بانو 😂
من +😂سلام    برا چی کله سحر اومدی اینجا
×برای اینکه خانوممو ببرم سر کار و برش گردونم
+اوه مای گاد    نکُشیمون حالا 😂
.
.
.
.
.
.
خب اینم پارت ۸۱ 

بچه ها توی پارتای آینده قراره اتفاقای خوب و بد خیییییلی زیادی پشت سر خم رخ بده   من با اجازتون قراره سریع تر پارت بزارم 

البته اگه فعالیت داشته باشید 

خواهش میکنم در ی کامنت دریغ نکنید 

زیر هر پست هرچند کوچیک ولی بنویسید 

اگه از رمان خوشتون میاد با دوستاتون ب اشتراک بزارید 

اینا میتونه بهم کمک کنه   

ممنون ازهمتون عااااشقتونم 

امیدوارم از پارت جدید لذت برده باشید 



 

 

نویسنده: мєℓιηα

ابزار وبمستر

© رمان