مهمون دورهمی

۱۳۹۹/۰۲/۲۳، 14:39

سلام بچه ها چطووورید 

امیدوارم حالتون خوب باشه  

این ی نظرسنجیه برای مهمون دورهمی 

ماکانیای عزیزم توی تلگرام میتونن ب ماکان بند رای بدن تا 

دوباره امیر و رهام ب دورهمی بیان 

رقابت تنگاتنگه و ب رایتون نیاز داریم 

ممنون میشن اگه رای بدید 🖤💜🖤💜

ببینم چ میکنید ماکانیااااااااا 

نویسنده: мєℓιηα

پارت 63

۱۳۹۹/۰۲/۱۵، 11:34

ملینا : 
وقتی امیر از در رفت بیرون گوشیمو برداشتم
زنگ زدم ب پرناز  یکی از دوستای قدیمیم ک خارج از شهر 
زندگی میکرد و معمولا تنها بود 
من * الو سلام پرناز جونم چطوری  چنو روز بود خبری ازت نداشتم
پرناز& وایییییی سلام ملینا چطوری مسخره نمیگی دلم برات تنگ میشه چند ماهه ندیدمت فقط از دور در تماسیم 
*ای بابا ولش کن سرت خلوت هس ؟! من از شهر و این همه شلوغی خسته شدم میخواستم بیام پیشت 
&چ کار خوبی میکنی اگه بیای  پاشو بیا به ستاره و ارمغانم زنگ بزن بیان و ی خورده حال کنیم   پس وسایلاتونو جم کنید بیایید هر چقد دوست دارید پیش من بمونید  فردا صب منتظرتونم 
*باش  پس من برم بهشون خبر بدم   خدافظ 
&باش فعلا میبینمت 
قط کردم 
*آقا امیر حالا میبینی ی من ماست چقد کره داره 
بلند شدم و رفتم تا وسایلامو جم کنم 
زنگ زدم به بچه ها و هماهنگ کردم ک بریم پیش پرناز 
کتابی ک تازه شروع کرده بودم به خوندنو برداشتم 
در حال خوندن بودم ک
.
.
.
.
دنیا : 
زنگ زدم ب ملینا 
رهام گفته بود امیر و ملینا پیش همن
از ی طرف خوشحال بودم و از ی طرف نگران 
من @ الو ملینا خوبی کجایی!؟
*الو سلام ممنون خوبم  کجا باید باشم خونه ام دیگه 
@ تنهایی؟
*آره چطور؟!
@پس امیر کجاس؟!
*چمیدونم  اصلا ب من چ
@یعنی چی ب من چ 
*یعنی ب من ربطی نداری کی کجاس  
@خب چرا دیشب موند اونجا   چرا نرفت خونه خودش 
*بارون میومد   تب داشت گفتم بمونه حالش بهتر شد بعد بره 
@مگه خونه مادر بزرگه اس   اگه دوباره حالش بد ش چی؟!
*ب من چ  دیگه مهم نیست بره بیمارستان  اصلا شاعر میفرماید :ب من چ لعنتی حاله من چطور خوب بشه (چ زیبا گفت شاعر 😂 چ شاعری)
@اوووو فاز تتلو برداشته واس ما   جم کن حاجی 
*جم کردم 
@چیو 
*ساکمو
@ساک ؟! ساک برای چی؟!
*ها..... ن یعنی گفتی جم کن گفتم جم کردم 
@آها باش مزاحمت نشم ولی هر چی شد ب من بگو 
*باش   باییییی
@بای 
امیر: 
رسیدم خونه 
در زدم 
علی درو باز کرد 
من *سلام داداش  چخبر ؟!
از بغلش رد شدم و رفتم توو 
علی & سلام  سلامتی خبری نیس 
*هوووم خوبه 
&تو چ خبر   خبرا پیش توعه 
*پیش من؟! 
&تو مسافرت بودی  از زن داداشم چ خبر 
*آها مسافرت خوب بود   
زیر لب گفتم 
*اگه بعضیا میزاشتن بهترم میشد 
&چی؟!
*گفتم خوب بود خوش گذشت 
&خوبه پس 
*مامان اینا کجان؟!
&اونا نیستن رفتن خونه خاله مریم 
*باش 
رفتم تو اتاقم خودمو پرت کردم رو تخت و ب سقف زل زدم
خسته بودم  
از همه چی 
واقعا از ملینا جدا شدم
فکر کردم این رابطه باید خوده عشق باشه 
فکر کردم عشقه واقعی رو تجربه کردم
فکر کردم ملینا عاشقه من عاشقم پس این یعنی خوشبختی
فکر نمیکردم شاید عشق نباشه اصلا ممکنه اگه عاشقم باشی این دنیا و آدماش نخوان 
چیزای زیادی بود ک من هنوز نمیدونستم
دنیا:
ما اینجا داشتیم با بچه ها عشق و حال میکردیم درحالی ک 
نمیدونستیم توی تهران امیر و ملینا توی چ حالی ان
زنگ زدم ب ملینا تا ی خبری بگیرم
 من *سلام ملون چطوری؟!
&سلام ممنون شما چطورید چ خبر؟!
*سلامتی خدارو شکر خوبیم   شما چخبر؟!
&خبری نیست 
*عه خب باشه 
&خوش میگذره   اگه خواستید برنامه کنم برید با کامیار اینا عشق و حال
*وا تو نیستی بعد ما با فامیلای ت بریم دَدَر
&چ ربطی داره پاشید برید دیگه
*هووف اصلا مسئله این نیس
&پس چیه
*پارتی داریم
&پارتیه کیه ؟! کجاس؟!
*ماله دو هفته دیگه اس  بیرون شهره     ماله هستیه 
&اووووووو هستی از کجا در اومد   
*چمیدونم گف دلم براتون تنگ شده و فلان و اینا بعد هممونو دعوت کرد 
&کیا دقیقا؟!
*هممون دیگه  همههههه
&هوف اوک ببینم چی میشه
*ببینم چی میشه یعنی چی    ضد حال نزن بیا دیگه   باااید بیای 
صدای رهام بلند شد 
^عششششقم کجایی بیا دیگه 
&برو تا اون نخوردتت 
*باش ولی باید بیای 
&خداااافظ
گوشی رو قط کرد 
ملینا : 
رفتم لباس پوشیدم ک برم بیرون 
کاری نداشتم ولی حوصله ام سر رفته بود 
سوار ماشین شدم 
رفتم سمت خیابون انقلاب 
ی مغازه ی قدیمی کتاب فروشی ک نسل ب نسل چرخیده بود 
و من از بچگی از اونجا خرید میکردم همچنین بابام 
وارد مغازه شدم
مغازه دار پیر با موهای سفید و ی عینک گرد و ی کتاب قطور توی دست روی صندلیش تهه مغازه نشسته بود 
رفتم جلو 
*سلام عمو احمد  چطوری ؟!
سرشو بلند کرد و نگام کرد 
&سلام دخترم خوبم ممنون  تو چطوری خیلی وقته نیومدی اینجا 
*آره سرم خیلی شلوغ بود 
&خوش اومدی بیا بشین اینجا   چایی میخوری ؟!
*ن ممنون 
&کتاب میخوای؟!
*آره ی چند تا میخوام  ولی چیز خاصی مدّ نظرم نیست 
&باشه پس خودم چند تا خوبه خوبشو بهت میدم
*مرسی عمو جون 
رفت و از قفسه های بالاییه جلوی مغازه ۲ تا کتاب آورد 
گزاشت روی میز و رفت توی اتاق پشتی 
۳ تا کتاب دیگه آورد 
&اینا رو تازه آوردم  هنوز بازشون نکردم   تو اولین نفری هستی ک میخریشون
*ممنون

خدافظی کردم و اومدم بیرون 
سوار ماشین شدم 
رفتم ب محله ی قدیمیمون 
پارکی ک اونجا بود   تمام خاطراتم   تمام بچگیم    تمام زندگیم
از پله ها بالا رفتم 
بچه ها مثل قبل بازی میکردن 
فوتبال  تنیس    وسطی و ....
ی نگاه ب دور پارک انداختم   چند نفری ب چشمم آشنا اومدن 
رفتم سمتشون 
درست دیدم بچه های قدیمیه پارک 
بیشتر نزدیک شدم 
چشم یکیشون بهم افتاد نمیشناختمش ولی ب بقیه خبر داد 
همه شون بر گشتن سمتم
چشمم ب چشمشون افتاد 
چشمامون برق زد 
دانیال یکی از دوستا و بچه های قدیمیه پارک با ذوق اومد سمتم
*دانیال ت هنوز اینجایی 
بغلم کرد 
دانیال @ملینا باورم نمیشه خودتی  باورم نمیشه ک انقد تغییر کردی
بیتا از اون طرف اومد بغلم 
# ملینا چقد کار خوبی کردی ک اومدی   دلمون واقعا برات تنگ شده بود 
*منم دلم براتون تنگ شده بود باورم نمیشه ک هنوز اینجایین    بقیه هم هستن؟!
@آره سهیل و راحیل و آتنا هنوز هستن 
*وااقعا  

.

.

.

.

.

.

.

پارت ۶۴ و دوباره همراه با ما 🧡💛🧡

نویسنده: мєℓιηα

پارت ۶۲

۱۳۹۹/۰۲/۰۵، 22:30

بچه ها قسمت زیادی از پارت ۶۲ متاسفانه کپی نشده بود اگه سوالی براتون پیش اومده قسمت اول رو بخونید چون توی همون قسمت متوجه میشید ک چرا امیر رفت تهران ....

نویسنده: мєℓιηα

پارت ۶۲

۱۳۹۹/۰۲/۰۴، 23:15

رهام : 

ما خونه بودیم و ملینا یهو غیبش زد 

هممون امیدوار بودیم پیش امیر باشه و باهم آشتی کرده باشن

سعید & واقعا ملینا دوباره داره میره امیر گناه داره اون از اون دو سال ک نبود  اینم از الان

دنیا اعصابش خورد بود و پرید ب سعید 

@ ملینا هم دو سال منتظر بود ک برگرده و امیرو ببینه ملینا هم داره دیوونه میشه   مگه ملینا عاشق نیست فقط امیر عاشقه   چرا شما مردا انقد ی طرفه قضاوت میکنید؟!

من ^ آروم باش دورت بگردم الان هیچکدوممون حالمون خوب نیست

امیر : 

ملینا داشت گریه میکرد و داد میزد 

همه نگامون میکردن  

&ملینا آروم باش آروووم باش 

*چجوری آروووم باشم   چجووووریییییی 

&بیا بریم ی جای دیگه 

.

.

.

رفتیم نخلستان 

&ملینا من جونم ب جونت وصله چرا نمیخوای درک کنی   توی اون دو سال من هر چی فک کنی رو تجربه کردم

*فک میکنی من خیلی دوست دارم برم؟! 

&اگه میخواستی میموندی

*تو فقط ب فکر خودتی منم این همه زحمت کشیدم باید مدرکمو بگیرم   تو خودخواهی من میرم  من باید جواب زحماتمو بگیرم

برگشت و سوار ماشینش شد و رفت 

اعصابم بد جور خورد شده بود 

.

.

.

برگشتم پیش بچه ها خونا ی ملینا 

خیلی شلوغ بود 

دنیا @ ملینا ساعت ۱۰ ب تهران پرواز داره فردا ساعت ۴ هم پرواز داره برای تورنتو  

آرین بهم زنگ زد 

رفتم ب جای ساکت و جواب دادم

*الو ؟!

&سلام خوبی  امیر ؟!

*بله خودمم

&ببخشید مزاحم شدم  من امروز ب ملینا گفتم باید دوشنبه اینجا باشه   برای مشکل مدارکش ولی الان بهم گفتن مشکل حل شده  هرچقد ب ملینا زنگ میزنم جواب نمیده   شمو بهش بگید لطفا 

*یعنی چی ملینا داره میره تهران پرواز داره بلیت گرفته الان باید بگن اونا 

&ببخشید دیگه

*باش خدافظ 

&فعلا

رفتم پیش بچه ها 

*من میرم تهران 

#چرا 

@ چیشده 

^ملینا چیزیش شده ؟!

*مشکل حل شده 

 

چمدونارو از هتل گرفتم و 

سوار ماشین شدم و برگشتم سمت تهران 

با سرعت بالا میرفتم باید میرسیدم 

.

.

.

دنیا : 

امیر رفت و ما موندیم خونه ی ملینا 

وقتی فک میکردم ما چرا اینجاییم خندم میگرفت  

دختر خودشون نبود   ما ایجا اتراق کرده بودیم

ولی با فامیلای ملینا آشنا شدیم 

خیلی باحال بودن فک کنم از این ب بعد باهاشون برنامه کنیم😂

بعد از اینکه امیر گف ملینا نمیره ی انرژی خاصی ب هممون داد

.

.

.

ساعت ۴ و نیم صب بود و ما جوونا همه توی حیاط داشتیم نوشیدنی میخوردیم و میرقصیدیم 

مرد ها هم ی قسمت دیگه بودن و حرف میزدن و تخته نرد بازی میکردن و ....

زنا هم ک طبق معمول غیبت میکردن 😂😂

رفتم پیش نیلیا و نیکا 

@ب نظرتون زنا دارن غیبته کیو میکنن همشون اینجان ک 😐

نیلیا # اینا خانواده ی مادری ان نصفه بیشترشون نیستن

هممون زدیم زیر خنده

@ رهام ی زنگ ب امیر بزن

^باش الان زنگ میزنم

رهام : 

زنگ زدم به امیر 

جواب داد 

*الو داداش سلام کجایی!؟

&سلام تو راهم حدود یک ساعت دیگه میرسم 

.

.

.

.

ما همونجا موندیم توی ی اتاق جمع شدیم و تا صبح گفتیم و خندیدیم   مامان باباهاشون رفتن ولی بچه ها موندن 

خیلی خوش گذشت جای امیر و ملینا واقعا خالی بود 

امیر : 
توی جاده با بالا ترین سرعت میرفتم 
ساعت ۵ و نیم رسیدم تهران 
بارون شدیدی میومد
بنزینم تموم شد  و کنار خیابون پارک کردم 
تاکسی نبود مجبور شدم پیاده برم
توی بارون  ساعت ۵ صب قدم میزدم
.
.
.
رسیدم خونه ی ملینا 
ساعتو نگاه کردم ۶ و ۱۳ دقیقه 
فکر کردم شاید خواب باشه
ولی دیدم چراغ اتاق خوابش روشنه 
در زدم
درو باز کرد 
شوکه بود 
نفس نفس میزدم
گفتم & مشکل... حل شد ..... نبا....ید بری .....کا.نا..دا 
برگشتم ک برم
*بارون میاد خیس شدی سرما میخوری 
&مهم نیست 
چند قدم رفتم ک داد زد 
*مههههههمههههههه
برگشتم   
توی صورتم نگاه نمیکرد 
*میگم بیا تو هنوز لباسات اینجان  لباستو عوض کن موهاتو خشک کن  سرما میخوری
رفتم داخل 
جلو تر از من راه میرفت
از توی کمد برام لباس درآورد 
*لباسات اینجاس  اینم حوله یکم خودتو خشت کن  موهاتم خشک کن بعد سشوار بکش
رفت بیرون 
لباسامو عوض کردم   موهامو خشک کردم 
در زد 
*بیا چایی تازه دم کرده بودم   داغه الان برات خوبه 
&ممنون 
*اگه خواستی روی تخت من بخواب من روی تخت مارال میخوابم
&باشه
چایی خوردیم و رفت روی تخت 
&ممنون  
سرفه میکرد 
*فک کنم سرما خوردی 
رفتم سمتش  تبشو چک کردم
*زیاد نیست اما تب داری
&مهم نیست 
*برو حموم تا دمای بدنت متعادل ش منم برات دمنوش درست میکنم و دارو آماده میکنم  لباس گرمم برات کنار میزارم   حوله ی حمومم بزار بیرون چون اگه داخل باشه مرطوب میشه و بیای بیرون و باد بخوری دوباره ممکنه حالت بد ش 
&خوبم
*ن خوب نیستی   برو 
ب زور منو فرستاد حموم 
ملینا :
براش دمنوش درست کردم و چند تا قرص و شربت براش آماده کردم 
امیر & میشه حوله رو بدی؟!
دوییدم بالا و چشامو بستم 
درو باز کرد و حوله رو ازم گرفت
&ممنون
*خواهش
رفتم پایین 
دیدم داره میاد پایین 
دوییدم سمتش
*نیااا پاییین برو بالااا 
&باشه باشه رفتم
*بیا برو تو اتاق من  گرم تره لباساتو بپوش الان دمنوش و داروهاتو میارم
.
.
.
با تمام تجهیزات برگشتم بالا 
اول با تب سنج درجه ی تبشو چک کردم   زیاد نبود خیالم راحت شد 
دمنوش و بهش دادم ک بخوره 
شروع کرد ب خوردن
&این چی داره  چیکار میکنه؟!
*ببین این از چند تا گیاه درست شده   برای تمیز کردن سینه و چرکه و از اونجایی ک تب هم نشونه هایی از چرک کردنه  اینو دادم ک شاید خوب شی 
&آها 
دارو هاشو بهش دادم 
*باید کامل موهاتو خشک کنی وایسا سشوارو بیارم و خشکشون کنم
&باشه 
سشوارو آوردم و روشنش کردم شروع کردم ب خشک کردن موهاش 
موهاشو نوازش میکردم  بو میکشیدم   ولی حیف ک این غرور لعنتی اجازه نمیداد بیشتر از این بهش نزدیک شم
به خودم اومدم دیدم موهاش خشک شده
*خب دیگه تمومه   حالا استراحت کن تا دارو ها اثر کنن و خستگی راه از تنت بیرون بره
دراز کشید
رفتم براش ی پتوی ضخیم آوردم 
*بیا این بهتره  
 انداختم روش 
&ی سرما خوردگیه کوچیکه   انقد بزرگش نکن 
*از ی سرما خوردگی کوچیک آدم بیماری های بزرگ میگیره 
&باشه پس من میخوابم 
*بخواب   منم الان میرم
رفتم توی اتاق مارال و روی تخت دراز کشیدم
گوشیمو روشن کردم 
توی هواپیما خاموش بود   شارژش تموم شده بود و روشن نمیشد 
 ۴۷ تماس بی پاسخ از آرین
۱۳۶ تماس بی پاسخ از امیر
۲۳ تماس بی پاسخ از دنیا 
.
.
.
همه زنگ زده بودن
چشامو بستم  
.
.
.
.
.
.
ساعت ۹ و ربع چشمامو باز کردم 
بلند شدم 
امیر خواب بود 
ی میز صبونه چیدم و از لای لباساش ی سوییشرت پیدا کردم
گزاشتم روی مبل تا بیدار شد بپوشتش 
ساعت ۱۰ شد 
وقت داروهاش بود 
با دارو ها رفتم بالا 
نشستم کنارش روی تخت 
موهاشو نوازش کردم 
*امیر   امیر   بلند شو  امیر پاشو دارو هات دیر میشه 
چشماشو باز کرد 
سریع دستمو عقب کشیدم 

دستی روی صورتش کشید 
بلند شد و نشست 
با صدای خوابالو گفت&صب بخیر
*صب بخیر   بیا داروهاتو بخور دیر میشه 
دارو هاشو خورد و رفتم پایین
سوییشرتشو آوردم بالا 
*اینو بپوش    سردت میشه 
ازم گرفت و پوشید 
رهام : 
رخت خوابارو پهن کرده بودیم اما فقط حرف میزدیم ک ساعت حدود ۶ بود    خوابمون برد 
خبری از امیر و ملینا نداشتیم
ساعت یک ربع ب یک بیدار شدیم 
هممون رفتیم توی حیاط 
زنگ زدم ب امیر 
جواب داد 
من * الو داداش کجایی
امیر & خونه 
*خونه ی کی ؟!
&ملینا
چشام برق زد 
*آشتی کردین😃
&ن 
* ای بابا باشه 
&کاری نداری !؟
*ن  فعلا
&خدافظ
امیر : 
من لباسمو پوشیدم و رفتم پایین 
ملینا جلوی تلوزیون نشسته بود و با گوشیش ور میرف 
چشش ب من افتاد 
*جایی میری ؟!
&با اجازت
*پس بزار دارو هاتو بدم و زمانشونو بهت بگم
&تو از کی تاحالا انقد ب من اهمیت میدی و ب فکرمی

دارو هارو توی کیسه میریخت
*از دو سال پیش
&اگه اینطور بود ترکم نمیکردی 
*دوباره خونه ی اول    من الان ترکت کردم من الان کجام
&مجبور شدی که بری 
*مجبور بودم   
& اصلا باشه برو ولی چرا ب من میگی برو چرا فک میکنی هر کس دیگه ای جای تورو پر میکنه 
*من نمیخواستم ناراحت شی 
&ولی تو داغونم کردی 

*ما حتی کمتر از یک ماه با ام بودیم ولی نتونستیم این رابطه رو نگه داریم
&خواستم نخواستی
*خواستم نشد 
&شد  نذاشتی 
*گذاشتم  نذاشت 
&کی؟!
*روزگار
&مگه بهم قول ندادیم هیچ وقت از هم جدا نشیم  مگه همین حرفو بهم نزدی  مگه نگفتی اگه روزگار  از هم جدامون کرد چی میشه   من چی بهت گفتم 
*گفتی ولی حالا سرنوشت اینه
&سرنوشتو ما میسازیم ما مینویسیم ن هیچ کسه دیگه   الان همه چی فراهمه  سناریو هست  شخصیت هست  زمین هست  ولی بازیگر نیست   تقصیر کیه!؟
*کارگردان
&حرف زدن باهات مثل کوبیدن میخ تو سنگه
*ن ک ت خیلی خوبی 
&حداقل انقد لجباز نیستم
*آره تو لجباز نیستی   تو خودت شیطونو درس میدی
&من ؟!  من چیکار کردم؟!
*چیکار نکردی؟!
&یکیشو بگو 
*.....
&آها کم آوردی دیگه حرف نمیزنی 
*دمنوشت روی میزه
زیر لب گفتم
&ی دمنوش برای روانپریشا درست کن خودت بخور 
*ب من میگی روانپریش ؟!  من روانپریشم باشه اگه من روانپریشم توام ی آدم بی فرهنگ و لجباز و غر غرویی  
&خسته نشدی انقد از من بد گفتی
*من دو سال با خیالت زندگی کردم  چطوری ازت بد بگم 
&فک کردی من توی اون دو سال پی عشق و حال بودم؟!
زیر لب گفت
*بعید نیست
به اُپن تکیه داده بود و چایی میخورد
&پس بچرخ تا بچرخیم خانوم 
لیوانشو کوبید روی اپن 
*میچرخیم 
.
.
.
.

.

.

بریم ک بچرخیم 😂😂😂😂😂 

اینم پارت ۶۲ ک خیییلی زود بعد از اون گزاشتم ولی جای حساس تری تموم کردم و میدونم دارید فوشای ناموسی میدید بهم😂 

ولی اشکالی نداره   dont worry   زود بعدی رو میزارم 

نویسنده: мєℓιηα

تیراژه

۱۳۹۹/۰۲/۰۳، 20:53

http://s10.picofile.com/file/8394828034/VID_20200421_WA0018.mp4.html

وقتی امتحان اجتماعی آنلاین داری و پا میشی میری تیراژه  و هیچی نخوندی و مغازه دار میاد بهت کمک میکنه😂😂😂😂

 

نویسنده: мєℓιηα

پارت ۶۱

۱۳۹۹/۰۲/۰۳، 12:11

امیر : 

ماشینا رو پارک کردیم و رفتیم دم در 

ملینا زنگ زد و مامانش اومد دم در و با استقبال گرم مارو به داخل خونه همراهی کرد

ما نشستیم توی پذیرایی و ملینا لباساشو عوض کرد و رفت کمک مامانش

مارال دم در ازمون جدا شد چون باباش حالش خوب نبود و مجبور شد بره

ملینا برامون چایی و قهوه آورد 

دنیا @ خواهر ایشالله خواستگاریت😂

اومد سمت منو گفتم 

& ب زودی ایشالله 

نوشیدنی هامونو خوردیم و ملینا گفت 

* بچه ها بریم توی حیاط هوا خوبه استخرم آب داره بشینیم یکم حرف بزنیم

همه تایید کردیم

دور استخر نشستیم 

نیلیا - ملینا خانوم شما هیچوقت خاطرات شیرینتونو با امیر خان نگفتینا 

زدیم زیر خنده 

با ی دل پر گفت * کدووومو بگم

هممون خندیدیم

دنیا داد زد @ واااای ملینا یادته اون روز ک تو آسانسور با امیر گیر کردید   چقد باحال بود 

&ملینا حالش بد شده بود بردنش بیمارستان    با حال بود ؟!

*ولی یادش بخیر اون جشنو  وقتی امیر بهم تنه زد چقد کل کل کردیم  😂 

&سنجاب پیر غر غرو 😂😂

*روانپریش جومونگ نما😂😂

همدیگه رو بغل کردیم

* وایسید اون روز ک بیشتر از همه اشکمو درآوردو براتون بگم   اون روز ک باهاش رفتم کافه تا درباره ی دنیا و رهام صحبت کنیم    آریا و دوستش اومدن مزاحمم شدن  امیرم اون طرف خیابون وایساده بود و با لبخند نگاه میکرد  

&وااای خواهش میکنم دوباره یادم ننداز 

رهام # وای یادتونه اون روزا چقد امیر درباره ی دنیا تو گوشه من میخوند   خیلی خوشگله و خوش هیکله برو مخشو بزن   مرتیکه ی هیز😂😂

*&😂😂😂

*امیر خیلی اذیتم کرد ی بار توی حموم شلگو روم باز کرد و مثه موش آب کشیدم کرد    

&تو ام ی روز میخواستی غذای شور بدی بهم

*ولی دادیش ب من و من خوردمش

@چقد این دو تا لجباز بودن  

نیلیا - واااای حالا بزارید من ی چی بگم   امیر خان تحویل بگیر     ی روز داشتیم جرئت حقیقت بازی میکردیم آنیتا از ملینا پرسید امیرو دوست داری  ملینا هم گف  ن بابا مرتیکه ی نکبت جوجه ی زشت چرا باید دوسش داشته باشم پسره ی پررو رو 😂😂😂

همه زدیم زیر خنده 

&به به خانوم خانوما  به به  اینطوریاس دیگه آره😂😂

*من هنوز نمیدونستم ک دوسش دارم من دقیقا روزی ک داشتم میرفتم کانادا توی فرودگاه فهمیدم  همون موقعی ک نگاهش گیجم کرد 

&آخه عشقه زندگی   

دنیا : 

امیر ملینا رو بغل کرد و گردنشو بوسید 

امیر & آها راستی هیچکس اینو نمیدونه   

برگشت و دقیقا رو ب روی ملینا نشست و دستاشو گرفت 

&شبی ک بعد از دو سال ملینا برگشت و توی تولدم دیدمش داشتم دیوونه میشدم   آخر جشن ملینا آخرین نفری بود ک رفت  وقتی اومد خداحافظی کنه بغلش کردم وقتی نگاهش کرد لباش توجه مو جلب کرد و بوسیدمش   این اولین بوسه بود 

بعد ملینا رو بغل کرد 

خسته شدیم و رفتیم توی گوشیامون 

مامانه ملینا اومد با چند تا آب میوه 

+خب خب خب میبینم ک جمعتون جمعه   بیاید یکم آب میوه بخورید هوا گرمه 

همه ^ ممنون خاله جون 

+بچه ها فردا همه ی فامیلای ما دارن میان اینجا یعنی من گفتم بیان چون ی عالمه جوون هم سن و سال شما داریم گفتم خوش بگذرونید  ملینا تو زود تر از همه بیا چون باید کمکم کنی بالاخره تو میدونی کی چی دوست داره مثلا میدونی امیر چی دوست داره  مگه ن 

بعد ی لبخند باحال و شیطانی بهشون زد 

ی ما خندمون گرفته بود 

بعد بلند شد و رفت توی خونه 

من @ البته منم میدونم امیر چی دوست داره 😈😂😂

*دنیاااااا

هممون زدیم زیر خنده 

داشتیم با گوشیامون ور میرفتیم

امیر & عه عشقم بیا استوریه علیو ببین 

*😂😂دیوونس اینم ب خدا 

&سانازم استوری گزاشته 

*عه 

نگاه کردن 

امیر حرف نمیزد   ملینا معلوم بود ک رفت توی خودش 

من و رهام میدونستیم چیه و دلمون ریخت 

من در گوش رهام گفتم 

@این دختره آخر رابطه ی این دو تا بهم میزنه 

*بچه ها آرین چند بار زنگ زده برم ببینم چی میگه 

بلند شد و رفت بالا 

&این دختره  چی میخواد از جونه من 

@ی چیزی بهش بگو امیر  یعنی چی  مگه نمیدونه و ملینا با همید 

تمیر پاشد و رفت بالا 

امیر : 

در اتاق بسته بود اما صدا میومد

ملینا * من نمیتونم  امیر اینجاست 

$............

* میگم نمیتونم    نمیتونم امیرو تنها بزارم 

$............ 

*هوف باید ببینم چی میشه 

$.............

*باش میام میام 

$....

*خدافظ

 

در زدم و رفتم تو 

&عشقم چیشده 

*چیزی نیست

خیلی سرد جوابمو میداد 

&مطمعنی؟!

*آره چیزی نشده 

&از استوریه اون ناراحت شدی!؟

*ن مهم نیست

&مهم نیست؟! انقد زود برات تکراری شدم 

*امیر من....

&تو چی  ؟! میخوای بری؟! کجا میخوای بری؟! تو میدونی من چقد دوست دارم   بهم اعتماد نداری؟! 

*امیر من بهت اعتماد دارم ولی ب اون دختره ن  من خیلی دوست دارم ولی تو برو  برو من نمیتونم بمونم من باید برم   باید برم کانادا برای مدارکم مشکل پیش اومده  باید برم

کل بدنم یخ کرد 

از بغلم رد شد و رفت بیرون

رفتم پایین و رفتم بیرون

رهام : 

ملینا اومد توی حیاط

دید در داشت بسته میشد و  امیر نبود 

نشست پیشمون 

#چیشد ملینا؟!

*من باید برم 

#یعنی چی؟!

@چییییی؟!

*برای مدارکم مشکل پیش اومده باید برم

.

.

.

.

ساعت ۸ و نیم بود ک ما رفتیم هتل و ملینا موند خونه

ملینا :

برای فردا شب بلیت گرفتم هیچ بلیتی نبود و مجبور شدم فرست کلس بگیرم  

رفتم بالا و روی تختم خوابیدم 

گوشیمو برداشتم و رفتم صفحه ی امیر

آخرین بازدید ساعت ۶ و ۸ دقیقه 

زنگ زدم بهش 

خاموش بود 

تا ساعت ۵ صبح بیدار بودم و به سقف نگاه میکردم

طلوع خورشیدو دیدم و چشامو بستم

ساعت ۱۰ بود ک با ویبره ی گوشیم چشامو باز کردم امیر بود 

جواب دادم

*الو 

&زنگ زده بودی  کاری داشتی؟! 

*امشب پرواز دارم میای ببینمت

&باش کجا؟!

*آدرسو میفرستم 

&باش خدافظ

*فعلا

قط کردم 

رفتم و کارامو کردم

چمدونمو باز نکرده گزاشتم دم در ساعت ۱ و نیم بود ک مهمونا اومدن همه ی فامیل  بچه ها هم اومدن

ناهار خوردیم

مامانم هی سراغ امیرو میگرفت بابام بیرون بود و داشت با بقیه ی مردا صحبت میکرد 

ما جوونا هم طبقه ی بالا رو دربست گرفته بودیم

منتظر بودم ساعت ۵ ش و برم همون جایی ک ب امیر گفته بودم

.

.

.

حاضر شدم و با هزار تا دروغ و بهانه رفتم بیرون

رسیدم ب همون کافه ای ک عاشقش بودم و کنار رود کارون بود 

نشسته بودم ک دیدم امیر نشست جلوم

 

*سلام

&واقعا داری میری!؟

*مجبورم

&مجبور بودی ترکم کنی؟!

*من ترکت نکردم  میخواستم تو خوش باشی و ی زندگی بهتر بسازی

&میدونستی بدون تو خوشحال نیستم و ب جز تو با کس دیگه ای نمیتونم بمونم

*نمیدونستم

&نفهمیده بودی ؟! اینطوری دوستم داشتی ؟!

*دوست نداشتم عاشقتم

&عاشقمی ک داری میزاری بری

بغضم ترکید 

*مننن مجبوووورم مججججبور  اون همه سال تلاش و دوری کشیدم ک مدرکمو بگیرم الان اگه مدرکمو بهم ندن همه اش بی فایده میمونه تو میدونی چقد دوست دارم میدونی بدون تو نمیتونم چرا انقد داد میزنی سره من  بسسسس کنننن   من مجججبورم وگرنه خودمم دارم دیوونه میشم حاله منم بده میفهمی  فک میکنی تو فقط عاشقی  ن منم دوست دارم منم عاشقم

انقد بلند داد میزدم ک همه نگام میکردن 

&بسه ملینا آروم باش

.

.

.

.

.

.

.

اینم یک پارت دیگر همراه ما 

نویسنده: мєℓιηα

ابزار وبمستر

© رمان