پارت ۵۶
ملینا :
من و نیلیا و مارال نشستیم روی تخت و
دنیا و نیکا روی زمین نشستن
من * خب بگو منتظریم
مارال & نمیدونم از کجا باید شروع کنم راستش من و مهراد (همونی ک باهاش رفته بود بیرون ) پسر عمومه خیلی وقته هم دیگه رو میخوایم ولی بابام راضی نمیشه
*وایسا ببینم تو چرا این همه مدت چیزی به من نگفته بودی خجالت نمیکشی ؟
&ملینا چیو باید میگفتم ؟ باید میگفتم بابام نمیزاره حتی ببینمش نمیزاره باهاش حرف بزنم من دوسش دارم
دنیا - مارال هر طور شده ما اونو بهت میرسونیم نگران نباش ولی کاشکی زود تر میگفتی
نیکا یکی زد پس کله ی دنیا و گفت
# آخه تو میخوای چه غلطی بخوری
-آخه بز کوهی تو چه میفهمی از کارای من
*ببندید بابا اگه قرار بر دعا نویسی و فاله که خودم هستم شما دو تا هم مث خروس جنگی هی نپرید به هم
-اییییش
صدای در اومد
بعد از یه ثانیه صدای عربده
امیر ^ درووووو باااااز کنیییییییید
رهام +واااا کنییییید این بیییصااااحاااااابوووووو
نیلیا یهو ذهنش جرقه زد
۰
۰
۰
من و دنیا رفتیم توی بالکن و درو قفل کردیم
ارتفاع تقریبا زیاد بود ولی چیزی که خطرناک تر و ترسناک ترش میکرد استخر زیرش بود که هیچ آبی توش نبود
نیلیا و مارال و نیکا شروع کردن به جیغ زدن
نیلیا × ملیییییناااااا دنیااااااا بیاااید بیروووون ترو خداااااا نکنید این کاااااارو
رهام + باااز کنننیییید دروووووووووووو
^ وااااا کنننننننننننن
نیکا درو باز کرد و دوییدن تو اتاق
رهام :
ملینا و دنیا لبه ی بالکن وایساده بودن و میخواستن بپرن پایین
امیر زانو زد جلوی در بالکن و مشت میکوبید توی در
منم دنیا رو التماس میکرد
ملینا # زندگی خیلی خسته کنندس یا باید تموم شه یا باید درست شه
^ تووو بیا بیییییرون خودم درستشششش میکنممممم
دنیا @ هیچی دیگه درست نمیشه باید تموم شه
یه قدم جلو تر رفتن
من - جلووووو تر نرووووووووووو
یهو ملینا گفت
# میدونید من کی ام ؟
با هم گفتن
#@ من یههه پرندمممم آرزو دارم تو یاااارم باشی 💃💃
امیر بلند شد
من یه نگاه به امیر
امیر یه نگاه به من
نیلیا و نیکا و مارال از خنده وسط اتاق پهن شده بودن
- ایسگا بودیم داداش 😐
(این اوسکول بازی حقیقت دارد 🤦🏻♀️البته ن با امیر و رهام 😐)
.
.
.
.
.
.
نیلیا :
وسایلامونو جمع کردیم و
ساعت حدود ۸ بود
رفتیم ساحل و جوجه و عشق و حال 😂
امیر و رهام رفته بودن جوجه بخرن
پرهام رفته بود خوراکی بخره
سعیدم رفته بود سر قرار نوشیدنیارو بگیره (😈🍷🍸)
ما دخترا هم داشتیم مثل بچه دو ساله ها آب و بازیو شن بازی میکردیم😂
یه قلعه ی خوشگل درست کردم
ملینا یه سطل آب ریخت روش
من & بییییشور شل ناموسِ ................................................
* دوست داشتم دختره ی .....................................................
امیر به طرز خیلی زیبا پشم هایش ریخت و سرخ و سفید شد😂
منم رفتم قلعه ی ملینا رو خراب کردم
نیکا و مارال و دنیا هم یه قلعه ی خیلی بزرگ و خوشگل
درست کرده بودن
من و ملینا دوییدیم که قلعشونو خراب کنیم
یهو امیر و پرهام کشیدنمون عقب
پرهام ^چیکار میکنید گناه دارن
امیر @ ولشون کنید بزارید بازیشونو بکنن
*عهههه ولم کن اصلا چرا اومدین چرا با هم رسیدین ؟
&آره چرااااا واااقعا چراااااا
^@😐
.
.
.
.
امیر و پرهام داشتن جوجه هارو درست میکردن
رهامم دی جی شده بود و 🤦🏻♀️
سعیدم اون وسط قر میداد
@خب دیگه دلقک بازی بسه بیاید شام بخوریم
سر شامم دست بر دار نبودیم و مسخره بازی میکردیم
.
.
.
رهام - خب دیگه مسافران عزیز فردا عازم ابادان هستیم
*هوووو 😁😁😁
@خب ملینا خانوم قراره مارو کجاها ببری ؟
*اممممم جاهای خوب خوب 😁
@مثلا؟
*مثلا هتل پارسیان (اسمشه وگرنه جای تفریحیه ) بعد میریم خیابون امیری بعد میریم کنزالمال بعد میریم جزیره مینو بعد میریم نخلستان بعد میریم پارک معلم بعد میریم کشتی تفریحی بعد میریم لنج سواری بعد میریم ته لنجی و بِرِیم و بهمنشیر و اروندرود و کارون .......
&وااااای چه خبرههههههههه وایسا با هم بریم 😑
*خب اینا جاهای تفریحیشه تازه غیر از اینا من باید برم پیش فامیلامون 😌
دنیا # حالا وللش کجا میریم رسیدیم؟
* خب میریم پیش آرش زنگ زده بود بهم تازه همه جوونا اونجا جمع میشن 😁
#آها آرش یادمه
.
.
.
.
.
ساعت ۱۲ و نیم /
برگشتیم ویلا خسته و کوفته همه پهن شدیم رو زمین و
خوابمون برد
.
.
.
.
.
.
صبح /
آنیتا :
ساعت حدوده ۱۱ بود با میلاد داشتیم میرفتیم صبونه بخوریم
گوشیمو برداشتمو اول زنگ زدم به ملینا
چند تا بوق خورد ولی کسی جواب نداد
یه بار دیگه گرفتم
ملینا جواب داد
*هووووم
من &سلام خوبی کجایی ؟ چرا جواب نمیدی
*عههههه بزار بخوابیم نکبت
& 😐الان همتون خواب بودید ؟
*اوهوم با اجازتون
& مگه قرار نبود راه بیافتید اوسکولا
*چی ؟ کجا ؟
&مگه نمیخواستید برید آبادان
ملینا :
با شنیدن اسم آبادان مثل
جن زده ها بلند شدم و جیغ کشیدم
نیلیا هم از خواب بلند شد و شروع کرد به جیغ زدن
تلفونو قطع کردم
همه بلند شدن و به من و نیلیا نگاه میکردن
امیر * چیشد؟ خوبی ؟ خواب بد دیدی ؟
&قرااار بود راه بیااافتیم پاااااشید
*مگه ساعت چنده ؟
گوشیشو نگاه کرد ۱۱:۳۰
*یا جد ماکان چجوری از شمال تا جنوب یه کله بریم ؟ اونم سر ظهر؟
رهام # هعی خدا
.
.
.
.
.
.
.
.
خب اینم پارت بعدی میدونم خیلی طول کشید ببخشید
واقعا ببخشید
عاااشقتونم امیدوارم خوشتون بیاد
کامنتم یادتون نره 😠😘