پارت 82

۱۴۰۴/۰۹/۱۴، 1:29

پارت 82

ملینا :

دوش گرفته بودم

جلوی آینه نشسته بودم و

داشتم حسابی ب خودم میرسیدم

صدای پای امیر اومد

ب چهار چوب در تکیه داد و نگاه کرد

داشتم دنبال رژ قرمزم میگشتم

امیر & پاشو لباس بپوش سرما میخوری

من *میپوشم

& سشوار توو اون اتاقه موهاتو خواستی خشک کنی

* باشه

رژ قرمزمو برای بار سوم روی لبام کشیدم

اومد جلو و ازم گرفتش و گزاشت رو کشو

نگاش نکردم

* ساعت داره هشت و نیم میشه قرارتون دیر نشه

& ن گزاشتیمش برای ساعت 9

* هوووم خوبه

کمدمو باز کردم

اون شلوارم ک بیشتر از همه زاپ داشتو برداشتم

ی تاپ کوتاه پوشیدم

با ی مانتوی جلو باز کوتاه ک اونقد نازک بود

پوشیدن و نپوشیدنش فرق نداشت

امیر نشسته بود رو تخت

منم داشتم لباس میپوشیدم

پشتم بهش بود

حس کردم داره نگام میکنه

برگشتم

اما ضایع شدم

داشت زمینو نگاه میکرد

سرشو اورد بالا

& لباستو بپوش

*نمیییخوام

& خب نپوش

* همینجوری میرم

ی جوری نگام کرد از حرفم پشیمون شدم

بلند شد

تاپمو گرفت

تنم کرد

* آراااااایشم

زیر لب طوری ک قرار نبود من بشنوم گف

&ب جهنم

مانتومم از رو تخت برداشت و

تنم کرد

انقد با خشونت اینکارارو میکرد

داشتم پرت میشدم توو کمد

واقعا داشتم میافتادم

کمرمو گرفت

بعد 5 سال زندگی مشترک بازم نسبت بهش ضعف داشتم

براش زبون دراوردم و

از زیر دستش رفتم

کفشای پاشنه بلندمو برداشتم

رفتم پایین

داشتم میرفتم

امیر اومد پایین و گف

&میرسونمت

* نمیخوام خودم میرم

& همین ک گفتم

رفت بالا و ی تیشرت سفید بدن نما پوشید با ی شلوار جذب

* نمیام با ت

& مگه دست ت ع

*معلومه ک دست منه

مجبورم کرد ک باهاش برم

نزدیک اون کافه بودیم ک دیگه طاقت نیاوردم و گفتم

* میری خونه لباساتو عوض میکنی بعد میری هر جا خواستی

& دیگه خونه بر نمیگردم

*باید برگردی باید

& وقت ندارم

جلوی کافه نگه داشت

امیر :

قبل از پیاده شدن

پاچه شلوارشو داد بالا

یقه ی تاپشو کشید پایین

خط سینش از زیر شالم معلوم بود

پیاده شد

سینه شو داد جلو و داشت میرفت

برای بار هزارم گفتم

*ملییییناااا

برگشت

*بیا اینجا

اومد جلو

شالشو درست کردم و یقشو کشیدم بالا

دوباره مث قبلش کرد

* ملینا نکن اون روی سگ منو بالا نیار درست برو توو

&نمیتونم وقت ندارم

* ملینااااا اعصابمو خرد نکنننننن

برگشت و رفت

*ملییییییناااااااااا ملییییینااااااااااا با ت اممممم ای لعنت ب من

پیاده شدم

رفتم توو کافه

چند نفر اومدن برای عکس گرفتن و...

ملینا فقط نگاه کرد

آریا هنوز نیومده بود

رفتم نشستم جلوش

*بهت گفتم یقتو بپوشون

&منم گفتم نمیخوام

*هنوز اونقد ول نشدی هر کاری دوس داری بکنی

& خودم عقل دارم میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم الانم میخوام همه جامو بریزم بیرون

* ت غلط میکنی هر وقت من مردم اینکارارو کن

& ب من میگی غلط میکنی؟؟؟ ب منننن میگییییی؟

* گفتم یقتو ببند

&نمیبندم

* ببند

&نمیبندم

آریا اومد

ملینا بلند شد

آریا + سلام خوشگگگگلمممم چطوری؟ دلم برات تنگ شده بود

محکم ملینا رو بغل کرد و سرشو بوسید

& مرسی منم دلم برات تنگ شده بود بیا بشین

من بلند شدم

+ سلام امیر خوبی؟

*ممنون من دیگه باید برم خدافظ

از کافه رفتم بیرون

واقعا با ی عکاس قرار داشتم

پلن عکس برداری هم توی خونه بود

ساعت 9 و نیم رسیدم اونجا

در زدم و همون خانم سجادی درو باز کرد

دنیا :

با رهام رفتیم پارک

داشتیم قدم میزدیم

گوشیش زنگ خورد

رهام & سلام ن من نیستم باشگام الان چشم خانم شنبه هماهنگ میکنیم خدانگهدار

من * کی بود؟

&هیشکی

* یعنی چی با هیشکی حرف زدی؟

& یکی از میکاپ آرتیستا بود

نشسته بودیم رو نیمکت

دوباره گوشیه رهام زنگ خورد

&....... گفتم هماهنگ میکنم باش میام فعلا

* چرا انقد زنگ میزنه وا

& ولش کن

گوشیشو گزاشت رو نیمکت

& چیزی میخوری؟ بستنی؟

* امممم اره میچسبه

بلند شد

&پس بشین اینجا مواظب باش دزد نبرتت 😂

*😑😂باش

بعد از 2 دیقه دوباره گوشیش زنگ خورد

من جواب دادم

*بله؟

دختره # فک کنم اشتباه گرفتم

*با کی کار داری؟

#رهام

* اولا رهام ن و اقای هادیان دوما چیکارش داری سوما روانیش کردی انقد زنگ زدی

# وااااا خب کار دارم باهاش

*چ کاری داری با ی مرد زن دار نمیتونید خونه خراب کن نباشید نمیتونید ب شوهر مردم چش نداشته باشید

سریع گوشیو قط کردم

بغضم ترکید بی دلیل

دستمو گزاشتم رو چشمام

یاد خواب دیشب افتادم

گریه ام شدت پیدا کرد

رهام اومد

& دنیا چیییییییشدددددد

نشست کنارم

صورتمو گرفت و با نگرانی گف

&چییییشدههه دنیا چیشد دو دیقه رفتم اومدم

اشکامو پاک کردم و گفتم

*هیچی چیزی نیس

&یعنی چی وسط پارم داری گریه میکنی چیزی نیس؟

*ن نیس دلم گرفت یهو

محکم بغلم کرد

& قربون دلت بشم من بمیرم نبینم دل ت گرفته

ملینا :

همش فکرم پیش امیر بود

آریا گف

&امیر خوبه ؟ زندگیتون خوبه؟

سریع گفتم

*اره خداروشکر همه چی خوبه

& اگه چیزی شد رو من حساب کن

*ن بابا چی قراره بشه 5 ساله با همیم میشناسمش دیگه خداروشکر همه چی خوبه کارمون زندگیمون

&بچه چی؟ بچه ندارید؟

* ن فعلا یکم درگیری داشتیم نشد دیگه

& اها امیدوارم همیشه انقد عاشق باشید و زندگی خوبی داشته باشید

*ایشالا

& حس کردم اینجا بود یکم ناراحت بود چیزی شده؟

بنده خدا توقع نداشت بگم چون اومدم اونو ببینم انقد

بداخلاقی میکنه

* ن چیزی نشده یکم برای کارش اعصابش خرد بود ناراحت بود وگرنه اصلا عصبی و اینا نیس خیلی مهربون و آرومه میشناسیش دیگه

داشتیم قهوه میخوردیم

گوشیمو برداشتم

چک کنم

رفتم اینستا

دیدم امیر استوری گزاشته

خودش بود با ی زن تقریبا 30 ساله

*در کنار بانوی زیبا ریحانه سجادی *

گوشیمو گزاشتم رو میز

ی بغض بزرگی توی گلوم گره خورده بود

بعد از اینکه قهوه مو خوردم گفتم

*مثکه برای دنیا ی مشکلی پیش اومده ببخشید باید زود برم بازم میبینمت خوشحال شدم

آریا @ باش باش خوش گذشت مرسی ک اومدی

سریع کیفمو برداشتم و رفتم

با ی تاکسی رفتم خونه

هنوز امیر نیومده بود

لباسامو عوض کردم و رو تخت

دراز کشیدم

پتو رو کشیدم روی سرم و گریه کردم

نویسنده: мєℓιηα

ابزار وبمستر

© رمان