پارت 81

۱۳۹۹/۰۸/۰۳، 0:52

رهام :
صب ساعت 12 بلند شدیم و
رفتیم صبونه خوردیم و
رفتیم تو پاساژا و.....
بعد از کلی خرید و...
برگشتیم هتل
ساعت 4 بود
فقط وسایلارو گزاشتیم توو اتاقا و رفتیم
ی سفره خونه پیدا کردیم
نهار خوردیم و قلیون کشیدیم
ساعت شده بود 7
من *برای آخرین بار بریم ساحل   قایقی چیزی سوار شیم
دنیا+ اره بریم ولی فردا هم بریم
رفتیم سمت ساحل
یکم قدم زدیم و....
ملینا @ بچه ها بریم توو آب؟!
+آره ولی بریم ساحل بغل هتل   چون لباسامون خیسه نمیشه از اینجا تا اونجا پیاده رف
.
.
.
رفتیم هتل ی دست لباس برداشتیم ک وقتی خیس شدیم اونا رو بپوشیم
بعد از نیم ساعت
رفتیم دریا
توی آب کلی خل و چل بازی درآوردیم و....
ی عالمه دخترارو اذیت کردیم
دنیا + ب خداااا پرتم کنی میکشمت  تو همین دریا خفت میکنم    کمرم درد گرفت انقد پرتم کردی.....
پرتش کردم تو آب و دستشو گرفتم آوردمش بالا
*خیلی لذت بخشه وقتی اینجوری غر میزنی 😍😂
ملینا دویید سمت دنیا و هول داد
دنیا دوباره افتاد توو آب
وقتی اومد بالا شروع کرد....
+بووووقه بووووق ت نمیفهمی بووووق بوووووووق ت خیلی بوقی بی ادب(استاد سانسور فقط من😂)
.
.
.
.
هوا تاریک بود و سرد
برگشتیم هتل
ساعت 10 بود
امیر :
سرم درد میکرد
روی تخت دراز کشیده بودم
ملینا پیش دنیا بود
چند دقیقه بعد اومد
ملینا + عششششقم
من با صدای خسته گفتم
*جانم
اومد توو اتاق
+چیشده  چیییشده   بگو بگو
*یکم سرم درد میکنه
نشست کنارم
+دور سرت بگرده ملینا
پیشونیمو بوس کرد و گفت
+قرص خوردی؟!

+بیا یکم پیشونیتو ماساژ بدم بهتر نشدی قرص بخور
سرمو گزاشتم رو پاش و شروع کرد ب ماساژ دادن
.
.
.
.
ملینا :
بعد ده دقیقه
امیر خوابش برد
سرش روی پام بود و تمیتونستم بلند شم  
گوشیمو برداشتم یکم باهاش ور رفتم
.
.
.
.
خوابم گرفت گوشیمو انداختم کنار و خوابیدم
امیرم همچنان روی پام خواب بود
.
.
.
.
.
صبح /
احساس درد شدیدی توی پاهام داشتم
چشمامو باز کردم
پاهامو حس نمیکردم
جیغ زدم و اشکام بارید
امیر با ترس بلند شد
امیر *چییییشدهههه ملییییینا بگو چیههههه
نمیتونستم حرف بزنم
&پ....ا...ا...هام..😭😭😭😭
*پااات چیییی
کم کم حسشون برگشت
اشکامو پاک کردم و گفتم
&پاهامو حس نمیکردم😭
*وای خدا   قلبم اومد تو دهنم
بغلم کرد
دنیا :
لباس پوشیدیم و چمدونامونو برداشتیم و رفتیم پایین
کارای هتلو انجام دادیم و
رفتیم سمت فرودگاه
منتظر بودیم پروازمون پیج بشه
.
.
.
امیر:
بالاخره رسیدیم تهران
پامونو گزاشتیم توی سالن فرودگاه و
دو تا خبرنگار و همه ی طرفدارا سریع اومدن سمتمون
عکس و فیلم و سوال و ...
رهام @ خواهش میکنم آروم   چخبره  کی ب شما خبر داده
بعد از کلی سوال و عکس و فیلم و ....
گزاشتن بریم
اما حتی وقتی داشتیم راه میرفتیم
 دخترا همینجوری سوال میپرسیدن
یکی از دخترا - واااای شما قصد ازدواج دارید
@ بله صد در صد
رهام دست دنیا رو محکم گرفت
یکی دیگه <امیر ت بگو ک نداری بگو 😥😢😭
من # دیگه ب قصد نمیرسه چون همه چی تموم شده  نصف مراحل اجرا شده
<😭😭😭😭😭😭
با بدبختی سوار تاکسی هواپیمایی شدیم و رفتیم سمت خونه
رفتیم خونه ی ملینا و از اونجا جدا شدیم
میلاد و آنیتا رفتن خونه ی خودشون
رهام رفت خونه ی خودش
دنیا رفت خونه ی خودش و بقیه هم همینطور
وقتی همه رفتن
از ملینا خدافظی کردم
#خدافظ دورت بگردم     اگه تونستم شب میام پیشت  اگه ترسیدی یا هر چی شد بهم زنگ بزن ب ساعتم نگا نکن  هر چی شد خبر بده   اصلا من میرم خونه یکم خونه رو جم و جور میکنم بعد میام دنبالت بریم اونجا خوبه؟!
ملینا *نننن من همینجا میمونم     اولین بارم نیس ک تنهام 
#حالا اشکال نداره ت بیا بریم بیا دیگه بیاااا
*امیر ب خدا فردا صب زود باید برم دانشگاه کتابا رو تحویل بگیرم بعد بشینم بخونمشون    پس فردا هم ک باید برم سر کلاس
#اشکال نداره بیا
*😂🤦🏻‍♀️
رفتم پایین سوار ماشین شدم و رفتم
دنیا :
رسیدیم خونه  
رهام گفت میخواد ی سر ب مامان و باباش بزنه و برگرده
منتظر بودم
رو ب روی تلوزیون دراز کشیده بودم
بعد از ۱ ساعت رهام اومد
خونه ساکت بود و ما هم توی دنیای مجازی غرق شده بودیم
از اتاق خواب صداهایی میومد
من * رهام ی خبراییه
@چ خبرایی
*توو اتاق صدا میاد
@ یعنی چی
* یعنی همین
رفت توو اتاق
پاهامو بغل کرده بودم و منتظر رهام بودم
@پدرسگ وایسا ببینم   وایسا عهههه بیا اینجا   وای
*رهااااام
.
.
بعد چند دقیقه رهام با ی گربه ی تپل برگشت بیرون
*این چیه
@ توو اتاق بود
*وااااا
@ فک کنم از بالکن پریده توو
* وای خدا   برو بندازش بیرون تروخدا من از گربه میترسم
.
.
.
.
ساعت ۷:۳۰ صبح /
ملینا:
با صدای زنگ ساعتم بلند شدم
ی سر ب آرامگاه زدم و
رفتم توو آشپزخونه  
ی لیوان چایی ریختم و
رفتم توی اتاقم
یکم آرایش کردم
ی لباس قشنگ پوشیدم
برگشتم و چاییمو خوردم
تمام وسایلامو جمع کردم و رفتم بیرون
میخواستم امروز با اسنپ برم دانشگاه
با دیدن صحنه ی جلوم خیلی خوشحال شدم
ی لبخند خیلی بزرگ روی لبام نشست
امیر اومد جلو و گفت
×سلام بانو 😂
من +😂سلام    برا چی کله سحر اومدی اینجا
×برای اینکه خانوممو ببرم سر کار و برش گردونم
+اوه مای گاد    نکُشیمون حالا 😂
.
.
.
.
.
.
خب اینم پارت ۸۱ 

بچه ها توی پارتای آینده قراره اتفاقای خوب و بد خیییییلی زیادی پشت سر خم رخ بده   من با اجازتون قراره سریع تر پارت بزارم 

البته اگه فعالیت داشته باشید 

خواهش میکنم در ی کامنت دریغ نکنید 

زیر هر پست هرچند کوچیک ولی بنویسید 

اگه از رمان خوشتون میاد با دوستاتون ب اشتراک بزارید 

اینا میتونه بهم کمک کنه   

ممنون ازهمتون عااااشقتونم 

امیدوارم از پارت جدید لذت برده باشید 



 

 

نویسنده: мєℓιηα

ابزار وبمستر

© رمان