پارت ۶۷

۱۳۹۹/۰۴/۰۲، 23:14

ملینا :
بعد از پارتی
همه برگشتن تهران
ما از شدت خستگی حتی نمیتونستیم چشمامونو باز کنیم
ب سختی خودمونو ب تخت و کاناپه رسوندیم و شبو صب کردیم
ساعت ۱۱:۳۰ /
از خواب پریدم مثل همیشه خوابای بی سر و ته و مسخره
بچه هارو بیدار کردم
یکم ک از خماری صبحگاهی بیرون اومدم
ی سری ب گوشیم زدم
روشن کردم و پیام بود ک رگباری میومد
تماسای بی پاسخ
پیامای واتسآپ
اس ام اس
و هر روش دیگه
امیر ، دنیا، رهام ، آنیتا ، نیلیا، نیکا ، سعید ، مامان ، آرین و ...
توی ی روزی ک گوشیه من خاموش بود   دوست اول دبستانمم زنگ زده بود 😐
داشتم پیامارو چک میکردم ک دوباره گوشیم زنگ خورد
امیر بود
منتظر موندم فکر کردم
باید جواب بدم؟!
نمیشه جواب بدم
اما نگران میشه
نکنه چیز مهمیه
نکنه چیزی شده
باید جواب بدم
انگشتمو آروم روی صفحه حرکت دادم و
امیر & الو  الووو
من * بله
&معلوم هست کجایی   نمیفهمی این همه آدم دنبالتن بدون حرف میزاری میری گوشیه خاموش  بدون نشونی  نمیفهمی چقد نگران میشن آدمایی ک اینجان  از پریشب تا حالا از کسی نبوده ک سراغتو نگرفته باشیم
*باش  حالا ک چی   من ۲۳ سالمه حق دارم هرجایی ک میخوام برم
بدون اینکه از کسی اجازه بگیرم یا سوال کنم
من میتونم برای خودم برنامه ریزی کنم و میدونم چی خوبه و چی بد

& ملینا ب اندازه ی کافی عصبی و داغون هستم کاری نکن بیشتر از این ناراحتت کنم    دارم میگم مامانت داشت سکته میکرد   هر جا بود و نبود زنگ زدیم   مگه ت بی کس و کاری ک بدون اطلاع دادن بزاری بری میبینی چند نفر چشم ب گوشی بودن تا ی زنگ بزنی    

*خب چیکار داشتی فقط برای این زنگ زده بودی ؟!
&ن برای این زنگ زدم ک مامان و بابام دعوتت کردن اینجا   از هیچی خبر ندارن   اگه تونستی بیا وگرنه خودم ی خاکی میریزم تو سرم
*باش خبر میدم  فعلا
&باش
قط کرد
.
.
.
.
امیر :
بلند شدم و نفس راحتی کشیدم
بالاخره میدونستم حال ملینا خوبه و خیالم راحت بود
استرس گرفتم
نمیدونم چرا
شاید برای دوباره مواجه شدن با ملینا بود اما ترس و استرس برای چی؟!
در کمدمو باز کردم و ی نگاه ب لباسام انداختم
دلم میخواست بهتر از همییییشه باشم
یه کت لی برداشتم با ی تیشرت سفید
یه شلوار مشکی زاپ دار هم برداشتم و انداختم رو تخت
رفتم جلوی آینه
گفتم* ملینا ببین چیکار میکنم حالا باااااااانوووک
ی نیشخند زدم و رفتم سمت حموم
.
.
.
ملینا :
وسایلامو جمع کردم
پرناز @ کجا داری میری اوسکول ؟!
من* دارم برمیگردم تهران  ی کاری دارم  اگه شد دوباره برمیگردم
@این کارتون از ما مهم تره خانوم خانوما😒
*ن ولی نمیشه نرف بد میشه
@اوووو بیا برو نکبت
لباس پوشیدمو و ساکمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون
ستاره - عه کجا میری  قرار بود بیشتر خوش بگذرونیم
ارمغان ^ بشین سر جات لوسه نُنُر  هنوز دو روزم نشده بعد از ۳ سال همو دیدیم
*آرامش خودتونو حفظ کنید    من ی کار خیلی مهم دارم میرم اگه شد بر میگردم   مهم این بود ک ببینمتون عشقای من

دونه دونه بوسشون کردم و قربون صدقشون رفتم
.
.
.
ساکمو گزاشتم توی ماشین و راه افتادم
دنیا :
با ی لبخند رضایت آمیز با بچه ها لب ساحل قدم میزدم
هیشکی از هیچی خبر نداشت ب جز من و پدر و مادر امیر
رهام # هنوز قرار نیست بگی چیشده ؟!

من دستمو گزاشتم رو شونش و رو پنجه ی پام وایسادم و لپشو محکم بوسیدم و گفتم
&میفهمی کلاغه من
#😂از دسته تو
برام پیام اومد
بابای امیر بود
* هماهنگ کردم
&خب پس لطفا خبرای بعدی رو بهم بدید خیلی هیجان زده ام
  توی ساحل میدوییدمو عربده میزدم
&بیاااااید دیگه تنبلا   ببینید چقد همه چی خوبه   هوا،  آسمون، دریا ، زمین و همچنین مننننننن😂

امیر :
دوش گرفتم و اومدم بیرون
رفتم توی اتاقم و از سر تا پا بادی اسپلشمو رو خودم خالی کردم
موهامو سشوار کردمو و تلاش کردم نهایت دلبرونه باشه 😂

تیشرتم ک تقریبا جذب بود و باعث میشد عضلاتم بیشتر نمایان بشه رو پوشیدم
شلوارمم پوشیدم
گردنبند و دستبندمم دستم کردم
و حالا نوبت کتم بود
 عطر زدم و رفتم بیرون
کفشامو از جا کفشی درآوردم و پوشیدم
توی آینه ی آسانسور ی نگاهی ب خودم کردم و با لبخند از آسانسور خارج شدم
.
.
.
ملینا :
نزدیک خونه بودم
وارد کوچه شدم و دیدم امیر دم در وایساده
تا دیدمش مغزم سوت کشید
انگار این کالبد ماله من نبود

ب خودم اومدم
ماشینو پارک کردم
و ساکمو از صندلی عقب برداشتم
رفتم دم در
امیر & سلام علیکم خانوم
من * سلام علیکم و رحمته الله و برکاته
درو باز کردم 
*اگه خواستی میتونی بیای تو
درو روی هم گزاشتم و رفتم توو
پشت سرم اومد
رفتم توی اتاقم و ساکمو پرت کردم روی تختم
رفتم حموم ی دوش گرفتم و سریع برگشتم
جلوی آینه نشسته بودم
خوش بو ترین لوسیون بدنمو زدم
ی آرایش لایت و شیک و ی رژ نسکافه ای
ی تیشرت سفید ک تقریبا ساده بود و ی شلوار لی تنگ یخی
مانتو مشکی بلند و جلو باز و ی شال مشکی طرح دار
موهامو بالا بستم طوری ک امیر دوست داشت و بیشتر بهم میومد
عینکمو گزاشتم بالای سرم
کیف و کفش ستمو برداشتم و رفتم پایین
بدون اینکه به امیر نگاه کنم گفتم
* میتونیم بریم من حاضرم
سنگینیه نگاهشو روی خودم حس میکردم
کفشمو پوشیدم و رفتم بیرون
.
.
.
در ماشینشو برام باز کرد
ولی هیچی نگفت
*میتونم با ماشین خودم بیام
درو بست و خودشم نشست
حرفی نمیزد
راه افتادیم .........


امیر :
توی اتوبان با سرعت عادی میرفتم
آهنگ i lost you از هاوانا رو پلی کردم

توی فکر بودم  توی رویا   توی خیال
ملینا ماله من بود و ی عشق بزرگ بینمون
دستامو گرفته بود
دستای سرده من و اون دوباره گرم بود
دوباره آغوش من ب روش باز بود
و لبای من بی قرار داغیه لباش بود
.
.
.
.
ب خودم اومدم
نزدیک خونه بودیم 
آروم حرکت میکردم
انگار عطر و بوی تنش بینیمو نوازش میکرد
نمیخواستم ازش دور شم
بالاخره زمان جدایی رسید
پارک کردم
پیاده شدم و ملینا هم پیاده شد
با حالتی ک هوش ا‌ز سرم میبرد   جلوم راه میرفت
برگشت سمتم  زل زد توی چشمام
اون واقعا قوی بود     چجوری میتونست انقد راحت توی چشمای من نگاه کنه و همه ی اتفاقا رو نادیده بگیره و مثل کوه جلوی من وایسه     حتی من هم نمیتونستم ....

ملینا :
زل زده بودم توی چشماش
نمیدونم چرا داشتم خودمو عذاب میدادم
انگار تمام بدنم از داخل یخ زده بود
قلبم نمیتپید
مغزم فرمان نمیداد
پاهام حرکت نمیکرد
لبام از هم جدا نمیشدن
تمام حرفامو با نگاه بهش گفتم
شاید فهمیده باشه
شایدم ن
هیچی مهم نبود  
با اون حال میتونستم تا ابد توی چشماش نگاه کنم
همون چشمایی ک منو عاشق خودشون کرد
امیر نزدیک شد و منم چشممو ازش برداشتم و
ب حالت عادی برگشتم
زنگ زد
در باز شد
رفتیم داخل و منتظر آسانسور بودیم
در آسانسور باز شد
اونقدر بزرگ نبود ک بخوایم از هم فاصله بگیریم
امیر رفت توو و منم پشت سرش رفتم
احساس میکردم عطرش حتی توی رگ هامم جاریه
احساسش میکردم
توی وجودم احساسش میکردم
توی اعماق وجودم میتونم پیداش کنم
در آسانسور باز شد و وارد راه رو شدیم
مامان و باباش دم در وایساده بودن و ازمون استقبال کردن
.
.
.
.
.
دختتتتترای مهربون و زیبا فرشته های خوشگلم  روووووزتون مبارک 

اینم از کادوی من ب شما😅😂

 

ببینید زود گزاشتم 

پارت ۶۸ هم کامل آمادس اما خب تا کامنت نباشه نمیزارم☹

کامنت بزارید خیلی خیلی خیلی زیاد 

هزارتا هزارتا بزارید       درباره ی ادامه ی رمان بگید

مخاطبا خیلی کم شدن😢😭

کاممممممنت بزااااااارید خوااااااهش میکنممممممممم

 

 

 

نویسنده: мєℓιηα

ابزار وبمستر

© رمان