پارت ۶۸
امیر :
بعد از اینکه وارد شدیم و سلام و احوال پرسی تموم شد
ملینا رو راهنمایی کردم تا لباساشو دربیاره و عوض کنه
خودمم کتمو درآوردم و با اون تیشرت جذب رفتم بیرون
بعد از چند دقیقه ملینا هم اومد اون شلوار لعنتی ی زیبایی خاصی ب پاهاش میداد کشیده و صاف خوش اندام و زیبا
مامانم دو تا پیش دستی روی مبل دو نفره گذاشته بود
مامان* بچه ها شما بشینید اینجا
ملینا & خیلی ممنون لطف کردید ما اصلا نمیخواستیم شما تو زحمت بیافتید معذرت میخوام
*خواهش میکنم این چ حرفیه عزیزه دلم
علی رو ب روی ما نشسته بود و با لبخند شیطنت آمیز زل زده بود ب ما و بعضی وقتا هم ی چشمک ب من میزد
بابا# خب ی خورده تعریف کنید از آشناییتون بالاخره ما هم کنجکاویم😂
ی لبخند مصنوعی زدم و گفتم
@عزیزم میخوای ت تعریف کنی؟!
#با هم تعریف کنید
&چشم خب راستش من و رهام هم دانشگاهی بودیم و بعد از اینکه امیر وارد گروه ماکان شد ی جشن گرفتن و رهامم ب عنوان دوستاش من و یکی دو تا از دوستای دیگه مونم دعوت کرد
اونجا با امیر آشنا شدم
ک البته با دعوا هم شروع شد
بعد از جشن توی آسانسور گیر کردیم و ب بیمارستان کشیده شد
بعد از اون چون من پیانو میزنم ب عنوان پیانیست و یکی دیگه از دوستام ب عنوان گیتاریست وارد گروه ماکان شدیم
روز اول ک لج و لج بازیه خیلی شدیدی بود
من شروع کردم ب تعریف
@ روز اول ملینا خواست غذای شور ب خوردم بده ک دادمش ب خودش و از شوریه غذا ب شدت لذت برد بعدشم برای تلافی وقتی داشتم دسشویی میشستم با شلنگ آب خیسش کردم
بعد از اون بود ک خواست برای ادامه تحصیلش بره کانادا و برای ۲ ۳ سال برنگرده اما شب تولد من ک توی تالار جشن گرفته بودم اومد و سالنو ب آتیش کشید دیگه بقیه شم بیخیال 😂
# خو قسمت اصلیه ماجرا رو نگفتی چجوری اعتراف کردی کلک
@ پدره من😂 باش میگم توی عروسی آنیتا یکی از دوستای ملینا وقتی میخواست گل رو پرت کنه اومد و گلو ب ملینا داد
توی همون لحظه منم پشت ملینا زانو زدم و حلقه رو گرفتم جلوش
وقتی برگشت دیگه نمیدونم حسش چی بود
& خب صد در صد قلبم وایساده بود اشکم یهو فوران کرد بالاخره هرکی وقتی کسی ک عاشقشه ی همچین کاری بکنه تمام دنیا ماله اون میشه انگار با داشتن اون ی نفر همه دنیا توی دستای توعه ولی خب امان از وقتی ک از دستش بدی
@اما خب خداروشکر ما هنوز با همیم
دست ملینا رو گرفتم و لبخند زدم بهش
.
.
.
.
مامانم داشت میزه شامو میچید و ملینا هم کمکش میکرد
بابام جلوی تلوزیون نشسته بود
#برو یکم هواشو داشته باش یعنی چی بیچاره داره کار میکنه تو مث ماست نشستی جلو من برو
@😐خیلی ممنون الان میرم
رفتم توی آشپزخونه
ملینا داشت از توی یخچال سالادو برمیداشت
رفتم پشتشو دستمو از دو طرفش بردم توی یخچال
کاملا محاصره شده بود
@بزار کمکت کنم
&ممنون میتونم خودم میتونم انجامش بدم
یهو دیدم زیر نظر مامان و بابامم
ی خورده بلند تر جوری ک همه بشنون گفتم
@عزیزم بده من تو خسته شدی دیگه
سالادو برداشتم و گزاشتم روی میز
ملینا هم ژله هارو آورد
همه اومدن دور میز
& ی عکس بگیریم؟!
#چرا ک ن
ملینا گوشیشو آورد تا سلفی بگیره
جلوی من وایساد منم دستمو انداختم دور گردنش
@علی میشه ی عکس از ما چهارتا بگیری؟!
^باش
دستمو دور کمر ملینا انداختم و ب خودم چسبوندم
ملینا هم آرنجشو گزاشت روی شونه ام
انگار ی سنگ ۱۰ تنی رو از روی سینه ام برداشته بودن
.
.
.
.
بعد از شام کمک کردیم و ظرفارو بردیم توی آشپزخونه
ملینا و مامانم س ساعت سر شستن ظرفا بحث میکردن
مامان * اصلا نمیشه دفعه ی اول اومدی اجازه نمیدم اصلااا
& خواهش میکنم بزارید راحت باشم منم یکم دلم درد گرفته تحرک داشته باشم بهتره خواهش میکنم
بعد از ی عالمه حرف ملینا برنده شد
*ولی ب ی شرط امیرم باید کمکت کنه
زل زدم ب مامانم
* برو پسرم برو
از ی طرف خوشحال بودم و از ی طرف ناراحت
ملینا میشست و من آب میکشیدم
@ هی میگم ی ظرفشویی بخر میگه خوب تمیز نمیکنه کم آوردیم دیگه
& 😂
ظرفا تموم شد مامانمم داشت آشپزخونه رو مرتب میکرد
از آشپزخونه رفتیم بیرون
روی مبل نشستیم
*فرهاد جان میشه آشغالارو ببری پایین
#باش الان میام
حالا من و ملینا بودیم و علی مامان توی آشپزخونه بود
علی ^ خب دیگه چخبر
&سلامتی ت چخبر ؟! درس و مدرسه خوب پیش میره ؟!
^ای بد نیستم عه آها راستی ملینا پارتی خوش گذشت ؟! لایو فربدو دیدم
& آها اره خوب بود خوش گذشت
@ خب ما دیگه بریم پاشو عزیزم
&آخه بابات هنوز نیومده
@میاد تا حاضر بشیم میاد
ساعت حدود ۱۱ بود
رفتم توی اتاق و لباس پوشیدم
ملینا هم مانتو و شالشو پوشید
بابام اومد بالا
داشتیم میرفتیم
مامان و بابام و علی اومدم بدرقه
من رفتم پایین تا ماشینو روشن کنم
و از پارکینگ ببرم بیرون تا ملینا بیاد
ملینا :
داشتم خداحافظی میکردم و
تشکر و .........
امیر برگشت بالا
امیر * ماشین بنزین نداره همه از مخزن رفته
باباش # یعنی چی ؟! سوراخه!؟
*حتما دیگه پس چرا بنزینا رفته
مامانش @ خداروشکر توی راه نبودید ممکن بود ی اتفاقی بیافته
#خب حالا اشکال نداره بیاید داخل
من & خب امیر میشه برای من ی آژانسی اسنپی چیزی بگیری
#یعنی چی این موقع شب اصلا نمیشه بری بیا داخل دخترم
با هزار زور و بحث مجبورم کردن شب بمونم
دوباره لباسامونو عوض کردیم
ساعت ۱۲ و نیم بود ک آماده ی خواب شدیم
@عزیزه دلم تو و امیر توی اتاقه امیر بخوابید اونجا گرم تره فک کنم راحت ترم باشی
# آره اونجا بهتره اما اگه امیر شیطونی نکنه
*بابااااا 😐
#باش دیگه برید استراحت کنید خیلی خسته اید
&ممنونم واقعا خیلی بهتون زحمت دادیم شبتون بخیر
#شب بخیر دخترم
@شب بخیر عزیزم
با امیر رفتم توی اتاقش
روی تختش دراز کشید
*هر جا دوس داشتی میتونی بخوابی
روی زمین ی قالیچه ی کوچیک بود هر چی فک کردم نمیتونستم اونجا بخوابم
روی تخت نشستم و زانو هامو بغل کردم
خیلی جدی گفتم
&من نمیخوابم
بلند شد نشست
*چرا دقیقا ؟!
& چون نمیخوام
*آها
دراز کشید و دستمو محکم کشید
پرت شدم
ی طرف دیوار بود و ی طرف امیر
راه فراری نداشتم
دستمو محکم گرفته بود
محکم بغلم کرد
ورجه وورجه میکردم تا از دستش خلاص شم اما نمیتونستم
& ولم کن انقد بلند داد میزنم مامان بابات بیان اینجا وللللم کن دستم ددددرد گرفت
صورتشو اونقدر بهم نزدیک کرده بود ک هرم نفس هاش تمام تنم رو ب لرزه درآورده بود
*فک نکن دیگه ولت میکنم عمرا ی بار ولت کردم نشد دیگه تا جون دارم ولت نمیکنم
آروم لباشو روی لبام گزاشت
قدرتی برای دفعش نداشتم
فقط چشمامو بستم و همراهیش کردم
.
.
.
.
اینم پارت ۶۸ 😁
امیدوارم خوشتون بیاد
ملینا عاشقتونه
اگه از رمان ساعت عاشقی خوشتون میاد ب دوستاتون معرفی کنید تا بازدید و کامنت و طرفدارای رمان هم بیشتر بشه ممنوووووووون❤🖤❤🖤❤🖤❤🖤❤