پارت ۱۶

۱۳۹۸/۰۲/۲۷، 16:56
تا جایی که تونستم چسبیدم به در و 
کیفمو گزاشتم بین خودمو دنده 
گوشیمو برداشتم 
رفتم اینستا 
استوریه فرازو سین کردم 
رفتم دایرکت صبا عضو جدید خانواده
پی ام دادم و عکسای چند وقت پیش که رفته بودیم شمالو بفرسته
عکسارو فرستاد سریع 
منم شروع کردم به دیدنشون
امیر:
از گوشه چشم داشتم به گوشیه ملینا نگاه میکردم
عکساشون چقد باحال بود 
خودشم خوشگل افتاده بود 
یهو ملینا برگشت و مچمو گرف 
*ببخشید شما داشتی به گوشیه من نگا میکردی😠
&ام نه یهو چشمم خورد 
*😒
زیر لب گفتم *مرتیکه نکبت
&چیزی گفتین🤨
*چقد شما پروییداااا سه ساعت زل زدین تو گوشیه من بعد الان ابرو بالا میندازین واسم تو دیگه کی هستی
&اولا یهو چشمم افتاد دوما یه دیقه دیدم نه سه ساعت سوما ابرو بالا انداختم به خاطر حرف خیلی زشتتون خااانوم مقدسی 
*اصلا نگه دار پیاده میشم نگگگههه داااار
&آروم بگی میشنوم
*میگم نگگه داار
ملینا :
محکم زد رو ترمز
با سر رفتم تو شیشه
در و باز کردم و بلند گفتم
*وحشیه روانی تیمارستانی
درو محکم بستم
پیاده داشتم میرفتم
از پیاده رو اومدم تو خیابون 
یهو یه ماشین با سرعت اومد سمتم 
 گفتم مرگم قطعیه 
چشمامو بستم 
اشهدمو خوندم
جلو پام ترمز زد 
دوتا پسر پیاده شدن
یکیشون ماسک جلو دهنش بود 
یکیش ...
آریا😨😨😨
توضیحات : آریا یکی از پسرایی بود که دوسم داشت و دنبالم بود 
سر یه مسائلی من نتونستم باهاش باشم و ....

من تعجب کردم و چند قدم رفتم عقب 
زبونم بند اومده بود 
این منو از کجا پیدا کرده 
اومد جلو 
دستمو گرفت 
جیغ کشیدم 
دستمو محکم کشیدم 
*تو حق نداری به من دست بزنی 
&دوست داشتم تو باید ماله من شی 
*من دوست ندارم زور که نیس 
اومد جلو 
یهو این وسط چشمم افتاد اون ور خیابون
امیر بود 
زل زده بود به ما 
یه لبخندی هم داشت 
من اعصابم خورد شد 
آریا اومد جلوم وایساد و مانع دیدم شد 
دستمو گرفتم و کشید 
یه شانسی که داشتم این بود که 
قبلا رزمی کار کرده بودم
شالم افتاد و مانتوم جلو باز و شلوارم تنگ بود 
برام مهم نبود که مانتوم میره کنار و ...
یه فَن زدم که تعادلش به هم خورد و داشت میافتاد 
دوستش گرفتش
دستشو بد پیچونده بودم 
و داشت دستشو میمالید 
دوستش اومد جلو و گلومو گرفت 
هولم میداد عقب
نفسم بند اومده بود 
سرفه ام گرفته بود 
دوستش# دفعه آخرت باشه با داداشه من اینجوری حرف میزنی
جونم داشت تحلیل میرفت و کاری از دستم بر نمیومد
ولم کرد 
امیر :
وقتی رفتم دور زدم دیدم اونور خیابون دو تا پسر
اون دختره ی پروعه مغرور خِفت کردن 
وایساده بودم ببینم چی میشه
ولی خیلی خوشحال بودم که داشتن این کارو میکردن
از یه ور عذاب وجدان داشتم کمکش کنم یا نه ؟
از اینور خوشحال بودم که داشتن این کارو میکردن و انتقامه منو میگرفتن😂😂
ولی فقط وایسادم ببینم آخرش چی میشه
ولی دیدم زد یکی از اونارو ناکار کرد 

دیگه فقط نگاه کردم

وقتی دیدم گلوشو گرفت

یاده اون روز توی آسانسور افتادم

نفس تنگیش😨

ولی نمیتونستم کاری کنم

یعنی غرورم اجازه نداد

وقتی ولش کرد

آروم نشست زمین 

اون دو تا هم سوار ماشین شدن و رفتن

یهو اشکاش جاری شد 

.

.

.

.

 

 

 

نویسنده: мєℓιηα

ابزار وبمستر

© رمان